هفته پیش تاپ ترین تجربه های زندگیمو داشتم. یادمه با خودم گفتم "همینه. بلاخره داری لذت بردن از زندگی رو یاد میگیری. این هوا، این مسافر خونه، این کانتر، این آدما، این جنگل و آسمونش، این حس و حال، همه اینا رو یه جایی اون بالای حافظه ت هک کن که یادت باشه تو هم خوشی کردی. با همین فرمون بری جلو زیاد طول نمیکشه که با مری جین و رایفل وینچستر مدل هزار و هشتصد و هفتاد و سه ت سوار فورد موستانگ مدل شصت و هفتت بشی و و توی جاده شصت و شیش از خجالت پدال گاز در بیای". هک کردم. و حالا درست یک هفته بعد، صد و هشتاد درجه وضعیتم فرق کرده. دیگه قضیه صدای لخ لخ کشدار قدم ها از پشت سر نیست. نفس هاشو پشت گردنم حس میکنم و منتظرم هر لحظه دستشو روی شونه م بذاره. میترسم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۵ساعت 14:40  توسط M
|
شب بود. به جز چهار نفر بقیه رفته بودن. هِیلی رو دیدم که از دور می اومد. هیلی دختر اِمینم نه، هیلی مدیر تولید. اومد سمتم. مثل همیشه شاداب و خندان. یه تی شرت هاکی تنش بود. چهارشونه ترین زنیه که باهاش طرف بودم. عینک ایمنی قشنگ روی صورتش نشسته بود. تصور کردم در حال شلیک کردن چه شکلی میشه. رایفل یا شاتگان دو لول. خوب بود. سلام کرد و دست داد. صداش مثل همیشه شاد و پر از انرژی. تشکر کرد و گفت شما دو تا توی ممیزی گل کاشتید. دیروز کریس بهم گفت ممیزی خوب پیش رفته و مخصوصا تاکید کرد که همه خوب بودن. هیلی گفت توی جلسه ای که بعدش داشتیم سَم از تو و دانشت خیلی تعریف کرد. گفتم از شنیدنش خوشحالم. هیلی رفت و من مشغول چیدن پازلم شدم. هیلی قبلا مدیر منابع انسانی بود. آدمها و ویژگیهاشونو میشناسه. میدونه هر تیپ آدمی نونشو توی چی میزنه و میخوره. میدونه من تحصیل کرده از وضعیت دون پیشگی ناراضی ام و دوست دارم چیزی که به عنوان هویت حرفه ایم میشناسم به رسمیت شناخته بشه. پس کافیه هر چند هفته یه بار به یه بهانه ای کمالاتم رو به روم بیاره تا از روی غریزه، خالصانه و صادقانه براش دم تکون بدم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۵ساعت 17:37  توسط M
|
چایی سبز با زنجبیل برای صبح های سرد. چایی سبز با دارچین برای شب موقع سریال دیدن. چایی سبز با نعنا برای صبح های آخر هفته اگه شاد و شنگول باشم. چایی سبز خالی هم گاهی برای تنوع بیشتر و داشتن زمینه ای برای فهمیدن بقیه طعم ها. زنجبیل تندی سابق رو نداره. یاد اون ماء الشعیر زنجبیلی افتادم که اون شب، تقریبا یک سال و نیم پیش، موقع برگشتن از شهر خریدیم. یکی من و یکی گلشن. الان کلی فکر کردم که اسم کوچیک گلشن یادم اومد. وای از این حافظه. میگفتم. اینقدر تند بود که تا عمق دو متری دستگاه گوارشمون رو آتیش زد و مجبور شدیم از مغازه پمپ بنزین یه آشغال دیگه بگیریم که سوزش اینو کم کنه. چایی های زنجبیلی که دم میکردم هم قبل تر ها تند بودن، ولی دیگه نه. دستگاه چشاییم حساسیتش رو از دست داده یا پودر زنجبیلی که از همون روز های اول از یه فروشگاه هندی خریدم نم کشیده و کند شده. مهم مفهوم زوال و نابودیه. توی هر چیزی، هر پدیده ای، و هر تصویری میبینمش و روش زوم و فوکوس میکنم. فوکوس روی محو شدن. احساس میکنم خونه داره پر از کپک میشه. سقف طرح چارخونه پیدا کرده. نوار های منظم طولی و عرضی که نشون دهنده محل تیر های سقفه به رنگ شفید گچ. و مربع های باقی مونده به رنگ خاکستری ملایم: کپک. سایه خاکستری کم کم پف میکنه، حجم پیدا میکنه، به سمت پایین سرازیر میشه و ما رو توی خودش غرق میکنه. به دنیای بعد از مرگ کپکی فکر میکنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 3:29  توسط M
|
برنامه شنبه صبح رو کنسل کردم. پر از پتانسیل بود برای ناراحتی و خود خوری. به جاش بعد از تقریبن دو ماه رفتم استخر و خودمو خسته کردم. بعدش هم ولو شدم روی کاناپه و سریال دیدم.
یکشنبه هم مثل شنبه گذشت. با این تفاوت که از استخر که برگشتم ش خونه بود. پسرش تا منو دید تفنگ مورد علاقه شو برداشت و سمتم نشونه رفت. یعنی تو هم تفنگتو بردار که بازی کنیم. گفتم الان نه. خسته م. واقعا هم بودم. ولو شدم روی کاناپه به سریال دیدن. به طور مشخصی توی قیافه بودم. تعمدی هم درش نبود. نمیخوام چیزا رو با هم قاطی کنم ولی وقتی یکی از جایگاهی که توی ذهنم داشته سقوط میکنه نمیتونم باهاش مثل قبل باشم. ش توی آشپزخونه میپلکید و من تول گوش میکردم، عکسامو دونه دونه میدیدم و پاک میکردم. بیست و پنج مگابابت برای هر عکس که احتمالا هیچوقت دوباره سراغش نخواهم رفت زیاده. ش اومد و گفت تو پودر لباسشویی داری؟ گفتم همین امشب تموم کردم. یه جعبه کوچیک بهم داد و گفت بیا من یه عالمه دارم. هم خودم خریدم هم مامانم و مامان بزرگم برام خریدن. گفتم خوبه که این همه آدم هواتو دارن. خب داشت عادی سازی میکرد روابطو. چرا که نه. ازش گرفتم و یه کم واسه هم نوشابه باز کردیم و رفت. به برنامه ای که براش دارم فکر میکنم. پکیج راستی آزمایی و انتقام. کاش برای همه چیز میشد همچین نسخه هایی پیجید.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 15:31  توسط M
|
این روزا زیاد یاد پل کرندلر می افتم. اونجایی که با دو نفر دیگه پشت میز ناهار خوری نشسته و ردیف گلدون هایی که جلوش قرار داره صورتش رو پوشونده. چند دقیقه قبل از اینکه پیکان کراس بو وسط صورتش فرود بیاد. پل در حال شعر خوندنه. شعر هایی که وقتی بچه بوده یاد گرفته. ولوم صداش بالا و پایین میشه و خیلی از کلمه های نسخه اصلی شعر ها رو با کلمه های صرفا هموزن عوض کرده.
+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد ۱۳۹۵ساعت 2:36  توسط M
|
باید نوشت. نوشت که خاموش نشد و حس گه از دست دادن یه چیز دیگه به دیوار نامهربانی ذهنم آویزون نشه. حتی اگر خط به خطش روزمرگی باشه. این روزا بیشتر به نوشته های قدیمم نگاه میکنم و به خودم میگم چه خوب مینوشتی. خب بعله. یه هفته روی یه قضیه فکر کنی و دو ساعت روی نوشتن ده خط وقت بزاری نباید بد از آب در بیاد. الان دیگه وقت ندارم. یعنی ادراکی که دارم نداشتن وقته. تا چه حد واقعیه نمیدونم. هر روز با دمپایی تو خونه راه می افتم برم سر کار و پشت چراغ قرمز ها جوراب و کفشم رو پام میکنم. با یه پرش بلند از روی جدول بین دو تا پارکینگ رد میشم و با قدم های سریع خودمو به در خروج اظطراری میرسونم و میرم تو. این همه جنب و جوش برای چند ثانیه محکم تر تپیدن قلب و یه ذره آدرنالین که از فاز موزیک توی راه در بیام و برای سلام علیک با غول بیابونی ها، دراگ دیلر ها، و اکس-کان ها روحیه داشته باشم. خوشبختانه گوشه خلوت خودم رو دارم. هر چند دقیقه واینگا میاد و میره و البته روزی چند بار کریس داد میزنه یو گود مای فرند؟ و من باید شصتمو نشون بدم و بگم آل گود. همچنان توی فاز ماه عسل طولانی هستم. تا حد امکان صبور و سازشگر و کم اصطکاک. شاید تا آخر کارم توی اینجا همینجوری بمونم. چیزی که کمکم میکنه آروم بمونم ایمان داشتن به تواناییمه. و این که این مغز فندقی های نا متمدن انگشت کوچیکه گرگ هایی که سه سال و اندی دور و برم بودن هم نمیشن. ولی فعلا صلاح به تعامل سازنده ست و امان از مصلحت نظام. فقط هر از گاهی حرکت کوچیکی، جرقه ای، و اگه شرایط یه تیر و دو نشون باشه، شاید ضربه ای.
روابطم با ش رو به افوله. دیالوگی رو باهاش شروع نمیکنم. امروز اول خواستم یه راست برم توی اتاقم. بعد باز فکر کردم بی خیال. اون رفتارش به همه خوبیاش در. تو دیگه خودتو عن نکن. پس ازش پرسیدم وردنه رو پیدا کرده یا نه؟ و بعدش از سرما خوردگیش پرسیدم و فقط جوابشو شنیدم. بقیه مکالمه رو درسته قورت دادم. شاید با این فازش میخواد بهم بگه گم شو بیرون. ولی بیخود. اگه بخواد برم باید بگه. نه که هی نخ بده و بعدش بگه م گذاشت رفت. خودش بود که میگفت خیلی مهمه که کامیونیکیت کنیم. ولی خب برای من یه حدی داره. من اگه بخوام برای بار چهارم یه قضیه که با نیم دقیقه تماس تلفنی حل میشه رو ازش پیگیری کنم صد تا فحش و توهین توی خودش مستتر داره. البته که اون حس نمیکنه، ولی من چرا. امشب از دهنش در رفت و یه جا که متوجه نشد چی گفتم گفت "چی عزیزم؟". بعد معذرت خواهی کرد و واسه اینکه مکالمه آکوارد تموم نشده باشه گفت مامانت از این چیزا میگه بهت؟ گفم آره، ولی وقتی شروع کرد که دیگه خیلی دیر شده بود.
و اما دوست. سمت مشاور اعظم و دیگه هیچ. نسخه های دست ساز و کارنساز خودم رو بهش میدم و راضی و سپاسگذاره. چیزی که دریافت میکنه دوستی و حمایت بی دریغ از طرف منه. چیزی که من میبینم ذره ذره ساختن شالوده اییه که اینقدر محکم باشه که بتونه وزن زیادو نامتوازن کاخم رو تحمل کنه. با جریان پیش میرم. جریان خودم. شاید بشه مقیاسی پیدا کرد که کارم رو رذالت تفسیر کنه. مهم نیست. تا اینجای کار بر آیند منفعت دو جانبه و بوده و احتمالن بعد از این هم چیزی جز این نخواهد بود. زاویه ای برای گه دیدن هر واقعیتی وجود داره. ولی لازم نیست. مخصوصا اگه توی کل یه کشور فقط یه دوست داشته باشی. فقط یکی.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۵ساعت 17:59  توسط M
|