Lloyd
The under world at its finest, with a pale creature sliding in a parallel trajectory. This is where I belong, as miserable as I may look.
The under world at its finest, with a pale creature sliding in a parallel trajectory. This is where I belong, as miserable as I may look.
یکی از بزگترین آرزوهای این روزات دیدن قیافه یه نفر باشه و یه مشت عکس داشته باشی از یه مشت آدم و بدونی آدم تو هم توشونه ولی ندونی کدوم و هی بخوای با نشونه هایی که شنیدی پیاش کنی و نتونی
پ.ن.یهو یکی یادم اومد. شیش سال پیش، برنامه نئور تا لیسان. هم چادریم آدم جالبی بود. با حال نه، فقط جالب. پر از تجربه. اهل موزیک خوب. اسمش هم ح. فامیلشو یادم نیست. نکنه این همونه؟ هنگ کردم چند لحظه. تا یادم اومد نه این اسمش یه ح دیگه ست. تازه اون آدم بیش از حد شو آف بود. اگه هم دانشگاهیم بود یادم میموند حتما.
یک حراجی را دنبال میکردم. آدرس فروشنده سمت غرب شهر بود. گفتم میرم سمت غرب، هم جنس را میبینم و هم به آن یکی برنامه ام میرسم. شب قبلش توی گروه کوچکی که ر درست کرده پیام دادم که اگر کسی پایه است بیاید. جواب ندادند. البته امیدی هم نداشتم.
خانه اش در حومه کومیو بود. حومه یعنی ده پانزده دقیقه راه تا بزرگراه ایالتی شماره شانزده. یکی از خیابان ها به نظرم آشما آمد. یا قبلا برای رفتن به جنگلی که آن نزدیکی است از آن جاده رد شده بودم، یا همه جاده های شمالی جنوبی منتهی به میدانهای بزرگراه همین شکلی هستند. ملک های خیلی بزرگ با خانه های یک طبقه. اولین بار بود که واقعا برای کاری به کومیو می آمدم. قبلا فکر میکردم به آن اشراف دارم، با آن آشنا هستم. ولی همه چیزی که از کومیو میدانستم این بود که در غرب است و محل تمرکز مهاجر های کروات (یا به قول قدیمی تر هایشان یوگسلاو) است که خمار های قهاری هستند و به همین خاطر آن محدوده پر است از باغ های انگور و کارگاه های شراب سازی (یا هر چیزی که اسمش است). راستی یک بار هم دارد که به طور مرتب اجرای زنده موزیک جز دارد.
جنس را دیدم. مشکل داشت. ولی صاحبش گفت میگذارد حراج ادامه پیدا کند. راه که افتادم فکر کردم چقدر اینجا قشنگ و متفاوت است. اصلا فرکانس زندگی در آن با محله خودمان فرق دارد. خبری از آن تراکم و ازدحام نواحی مرکزی تر شهر نیست. این مسخره است. این که یک خط و نیم از چیزی بدانم و فکر کنم به آن اشراف دارم رقت انگیز است. صبح تا شب پشت کامپیوترم نشسته ام و این چیز ها را ندید میگیرم. در حالی که آن بیرون، یک دنیای واقعی وجود دارد. یک کومیو ی واقعی.