امروز با ن رفتم سمت شمال. ماشینش رو تا تعمیرگاه ماشین جدیدش بردم و بعدش رفتیم راه رفتیم. روندن ماشینش استرس زیاد داشت و لذت کم. هم نگرانی روندن ماشینی که بیست برابر ماشین خودم می ارزه و هم عادت نداشتن به سیستم هاش. بهم گفت چقدر قیافه ت جدی بود یه کم ریلکس باش. گفتم قیافه رانندگیم همینه و خندیدیم. پیاده روی متوسط بود. فضای خوب و هوای عالی. ولی مشکل این بود که ن عاشق حرف زدنه و من تنها آدم در دسترسش بودم. چندین بار مستقیم و غیر مستقیم بهش گفتم که لازم نیست فلان چیز رو هر پنج دقیقه تکرار کنی ولی فرقی نمیکرد. توی راه یه پیرمردی رو دیدیم که پرسید میدونیم داریم کجا میریم یا نه، و از جواب ن فهمیدم که این آدم از شو آف کردن انرژی میگیره. تصمیم گرفتم زمانی که باهاش میگذرونم رو محدود کنم چون اصولا ظرفیت ذهنی ای برای لذت بردن از محیط برام باقی نمیگذاره. میخواستم برنامه دریاچه رو باهاش برم ولی مثل اینکه باید بپیچونمش. برای اولین بار تو عمرم شیش ماه جلوتر برای تطیلات سال نو برنامه ریزی کردم. مثل خارجی ها. دو هفته در جنوب. سه تا برنامه. ن هم توی دو تاشون هست ولی مشکلی نیست. چیزی که اومجا زیاده آدم وراج و گوش مفت. بهش گفتم کاش این دختر کاناداییه که حرف زدنش آدمو یاد هوش مصنوعی میندازه نیاد. گفت میتونی واسه خودت راه بری و اجباری به بودن با گروه نیست. امیدوار کننده بود.