سر ناهار با لئو حرف هاتداگهای دو دلاری کاسکو بود و این که با تورم قیمتشون زیاد میشه یا نه. قرار گذاشتیم پنج سال دیگه همین روز همو ببینیم و ببینیم کی درست گفته. به سرم زد از الان یه جلسه ست کنم و دعوتنامهش رو بفرستم محض یاد آوری و خنده. ولی ترسیدم. از اینکه پنج سال دیگه وجود نداشته باشم. از اینکه همین برنامه مسخره اون سوت بلبلی ای باشه که میتونه به گاهت بده، وقتی همه قایم شدهن و از ترس هیولایی که داره دنبال قربانی بعدیش میگرده نفس نمیکشن.
الان که داری اینا رو میخونی پنج سال گذشته؟ من کجام؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 4:2  توسط M
|
زمان و زندگی سیاه، کشدار و چسبنده شده. مثل یک گودال پر از غیر توی گرمای وسط تابستون. مسئله اصلی اما پیچیده و چند بعدی بودن وضعیت هستش. تحلیل مشکل به صورت خطی و یک بعدی و پیدا کردن ریشه و بهبود وضعیت با تغییر یکی دو تا پارامتر ممکن نیست. و متاسفانه از مدرسه و دانشگاه چیزی جز این روشهای سرراست یاد نگرفتم. یادم باشه تو زندگی بعدی، زندگی کردن رو یاد بگیرم، نه فقط زنده بودن.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 14:59  توسط M
|
خوش تیپ و خوش قیافه. چیزایی که "ه" و یکی دو نفر دیگه گفتن. با توجه به بکگراند فاکداپ من و جایی که من ازش میام، این چیز بزرگی بود. مثل یه چراغ که ناگهان توی زیرزمین تاریک زندگی من روشن شد. چقدرش به خاطر محتوای پیام و چقدرش به خاطر "ه"؟ نمیدونم. شاید اونقدرا مهم هم نباشه. مهم روشن شدن اون چراغه.
این خیلی برای من موضوعیت داشت چون تو دنیای من بود. تو زیرزمین من. ولی بیا زوم آوت کنیم. بریم بالاتر. یه هلی شات از محل یا از شهر. آدمای زیادی هستن و خونه ها و زیرزمینهای زیادی. توی هر کدوم از این زیرزمینا چراغایی روشن میشه. شاید با تناوب بیشتر و نور بیشتر نسبت به تک چراغ من.
این زوم آوت میتونه عواقب ناراحت کننده ای داشته باشه. با یه مکانیزمی شبیه نرمالیزه کردن چراغ خودت و اهمیتش. ناچیز دیدن دنیای خودت در مقابل "بیگ پیکچر". این دیدو بهت میده که چراغ من توی زیرزمین من چه اهمیتی داره توی دنیای پر از میلیاردها زیرزمین و چراغهای توشون؟ و اینجاست که گریه میکنی. از حسی که اون شعله کوچیک داره روی سطح خورشید با دمای چند هزار درجه جوشش هستهای.
چیزی رو گم کردیم؟ شاید. زاویه دید درست رو، و فاصله درست رو. و مرز بین دیدگاه های میکرو و لنداسکیپ رو. راه درست چیه؟ چکار باید گرد؟ چجوری نباید به این گرداب تن داد؟ نمیدونم. شاید مثل همیشه جهالت و نادانی از همون اول کم هزینه ترین و ساده ترین و معصومانه ترین راه باشه. ولی دانش و کنجکاوی دکمه آندو نداره. شاید بعدا راه مناسب تری پیدا کنم و بنویسم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 13:14  توسط M
|