توی دستشویی. کوچیکترین و مجهز ترین دستشویی که تا حالا توش بودم. در باره "ترین" ها حرف میزدیم. از اینجا شروع شد که ز گفت این پروژه ای که دارن بغل خونه میسازن بزرگترینش توی کشوره. گفتم اینقدر از این "ترین" ها زیاد هست که بلاخره یکی دوتاش بیخ گوش آدم در میاد. گفت که خرابش کردم و اصلا هیجان ندارم. گفتم از پروژه های عمرانی بزرگ بدم میاد.
برگردیم به دستشویی. خودمو توی آینه نگاه کردم. راضی شدم. اون تصویر خسته و شکسته همیشگی نبودم. تک تک جزییات چهره م مثل همیشه بودن ولی برآیندشون چیز بهتری بود. شاید تکنولوژی جدید این توالت ها باشه. شاید تاثیر حرکت در جهت غرب با سرعت هشتصد و پنجاه کیلومتر در ساعت که باعث کشدار شدن امشب شده.
***
فضا های تنگ و کوچیک و محصور حالم روبد میکنن وقتی محدودیت انسانی باشد. مثل همین الان. در شعاع یک متریم حد اقل هشت نفر دیگه هم هستن. باید مراقب باشم. مراقب چی؟ نمیدونم. شاید اینکه بازوم به بازوی نفر صندلی بغلی نخوره. ولی این ساده ست. ناراحتی از احساس تحت نظر بوده. اینکه شعاع من، شعاع امواج یا تشعشع های من با دیگران همپوشانی داره. مثل اینکه از پنجره اتاق خوابم یکی تا کمر اومده باشه تو و همه زندگیم رو اسکن کنه و من از وزن حضورش موذب باشم. احتمالا هیچکس تو نخ من نیست. ولی حس و ناراحتی حرف خودشو میزنه.
پنجاه و سه دقیقه دیگه مونده. پنجاه و سه دقیقه دیگه باید اینجا زندانی باشم. جالبه که برای استفاده بهینه از این زمان برنامه داشتم. این یه مثال کوچک و دم دستی از برنامه ای که میریزم و چیزی که نهایتا توی واقعیت پیش میاد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 3:9  توسط M
|
روز های آخر است. در کل حس خوبی ندارم. نه که از تمام شدنش ناراحت باشم. سر در گم ام و حس عامل و قربانی تباهی بودن دارد خفه ام میکند. این همان موج سینوسی است. الان در قسمت منفی محور وای ها هستیم. ولی همیشه اینطور نبوده یا به قول حافظ "چنان نبود و چنین نیز هم نخواهد ماند".
"خودتی؟"
زود رسیده بود و روی پله ها نشسته بود. نه ناراحت بود، نه خوشحال، نه منتظر، نه توی هپروت. فقط نشسته بود، بدون هیچ صفتی. در کل انتظار تصویر دیگری را داشتم. ولی که گفته دنیا باید طبق انتظا من بچرخد؟ احتمالا او هم انتظار تصویر دیگری را داشت.
زمان زیادی نگذشت که متوجه اثر گذشت زمان شدم. اینکه چطور آدمها را تغییر میدهد. درد مشترک؟ شاید.
ترفندهایی هست برای دور زدن یا خنثی کردن هر چیزی. لزوما هم بد و پلید نیستند. شاید ترفند اصلا اسم درستی نباشد. هر چه. بعدش اوضاع بهتر شد. بهتر و عادی تر و روان تر.
دنبال اوج داستان هستید؟ اوجی وجود ندارد. گپ زدیم و قدم و بعدش هم نخود نخود. ولی روز خوبی بود، آدم خوب، گپ خوب، ایده ها و مفهوم های خوب. آرزویم این بود که ادامه داشته باشند.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 3:6  توسط M
|
"ساترن من" نیل یانگ و جوابش که میشود "سوییت هوم آلاباما" از لینیرد اسکاینیرد. اول، میدانی که نیل یانگ درست میگوید. اصالت شمالی اش و دغدغه مندی زیست محیطی اش و آن گوشه هایی از زیرزمین ذهنت که نشانت میدهد و بار ها به وجدت می آورد، و خیلی چیز های دیگر او را در جای حق نشانده. مرد جنوبی اما از بهترین هایش نیست. غمگینی اش از نوع دیگری است. میچرخد و میچرخد و با ساختار ساده و هندسی اش گیجت و گمت میکند تا به خودت می آیی و میبینی که داری با سولوی آخر تک خیلی آرام هد میزنی. سولویی که آنقدر آرام و نفوذی وارد شده که حتی شروعش را متوجه نشده ای. البته این هم تمام میشود و بعدش یک دور دیگر در همان لوپ تکراری و بعد تلخی که آرزو میکنی زودتر ترک بعدی آن را بشورد و ببرد.
سوییت هوم آلاباما اما چیز دیگری است. با آن سولوی آکوستیک کوتاه،قوی و تاریخی اش شوع میشود و همه توجه ات را میبلعد. بعد از آن هم ساسر انرژی است و است و به رخ کشاندن فرمول ساده زندگی جنوبی. مرد جنوبی جمهوری خواه،مصرف گرا و کمی نژاد پرست است، ولی باز دوست داری همراهش شوی. کنار "رد نک" ها برقصی و فرماندارت را دوست بداری، اگر کاری از دستت بر می آید بکنی و البته سایه نیل یانگ را با تیر بزنی. ساختار شعر منظم و کلاسیک، ولی پر از آزادی و شیطنت است که از هر فضای خالی اش بیرون میزند. صدایی در زمینه جایی همه بچه مثبت بازی شمالی ات را با "Boo boo boo" مسخره میکند و جای دیگری با گفتن "Tell the truth" به شک می اندازدت که نکند خودت هم آرمان هایت را باور نداری؟
این یک دو قطبی خوب است. یک قطب نماینده درستی باطنی و درونی و آینده گرا و دیگری نماینده زندگی کردن. انتخاب بین خوب و درست آسان نیست. کاری که نهایتا میکنی، این است که هر دو ترک را توی پلی لیستت داشته باشی و در حالی که خدا و خرما را با هم توی ذهنت داری، قدم به قدم توی لجنزار روزمرگی ات پیش بروی.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 11:24  توسط M
|
چند ساعت حس خوب، فضای خوب، خنده و خوشی با آدمهای خوب. صبح روز بعدش همانجا بیدار میشوی و کشوی سوم ذهنت را بیرون میکشی که به سیرک سیاهت سر بزنی و میبینی که هیچی نیست. همه رفته اند. نه خیلی دور، ولی رفته اند و بزرگترین آرزویت این میشود که برنگردند.
شاید همین هم اشتباه باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 9:36  توسط M
|
سه تا اشراف زاده روس، یک جواهر فروش یهودی گردن کلفت و البته کهنه سرباز کولی. نگهبان های قزاق بیرون خزانه منتظرند و توی این صحنه نیستند. قرار است کولی و یهودی چند تا تکه جواهر انتخاب کنند و میکنند. همین. چیزی که مو را به تن آدم سیخ میکند جزئیات است. جزئیات رفتار جواهر فروش، که البته هیچ نقش مهمی هم در اصل و فرع داستان ندارد. نمیفهمیم چرا با پیرمرد روس سر جنگ دارد. خشم جواهر فروش به قدری واقعی است که نا خود آگاه ریتم تنفس ات با او هماهنگ میشود. بعد از اینکه گردنبند بنجل را کف دست پیرمرد میگذارد، نمیتوانی توی بکگراند روس پیر را نبینی که با دست لرزانش خودش را به میز بند میکند که ولو نشود. او هم خشم جواهر فروش را فهمیده و خوشحال است که چیزی بیشتر از غرورش را از دست نداده.
پیکی بلایندرز از بهترین هایی بود که دیدم. داستانش تا حدی پنیری و به طوری غیر واقعی دراماتیک است. ولی صحنه ها و بازی های زیبا اینها را جبران کرده اند. کاراکتر های کاریزماتیک، نگاه های پر عمق و لباس های رئال و پر از شخصیت حس هر صحنه را به بهترین شکل به بیننده منتقل میکند. پیکی بلایندرز تاثیر میگذارد. تاثیر واقعی. صحنه های تمرین آرتور در باشگاه مشت زنی باعث شد طناب زدن را شروع کنم. و چند بار شنیدن جمله دو کلمه ای "ویسکی، آیریش." از توماس شلبی کافی بود که برای گفتن همین دیالوگ به یک مشروب فروشی بروم و با یک بطری سه تقطیره ایرلندی برگردم خانه. پیکی بلایندرز در ذهنم میماند و از آدمهای واقعی مشتی عروسک بنجل میسازد. پیکی بلایندر بهترین سریال نیست، شاید در رنکینگ ها اصلا جایگاه خوبی نداشته باشد، ولی برای من از بهترین ها و به یاد ماندنی ترین هاست.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 11:23  توسط M
|