سرریز های توله خرس

 SAFFAs

پنجره آشپزخونه مشرف به خونه همسایه شرقیه و روزی چند بار از لای کرکره نگاهم بهشون می افته. اگه توی حیاط یا بالکن باشن، بیشتر نگاهشون میکنم. آفریقای جنوبی ای هستن یا به قول بعشی از اینجاییها سفا. سفا بر وزن جَفا. جفا لقب مردم همین شهره، یه لقب توهین آمیز که مردم بقیه شهر های کشور به کار میبرن مخفف "فلان جایی لعنتی". حالا خود جفا ها به مهاجرین آفریقای جنوبی ای شهرشون میگن سفا، دو حرف اول محخفف آفریقای جنوبی و بقیه اش بی معنی، صرفا به خاطر این که با جفا هموزن باشه.

بگذریم. همساده رو میگفتم. خانواده جالبی هستن برای من. تقریبا ایده آل. مرد، شاید یه روزی ورزشکار بوده، ولی الان شکمش زده بیرون. اون تیپ آدمی که بهش میگن "بلوک". نر آلفای هیکلی آبجو به دست، سفید پوست و تیره مو، از حرکاتش معلومه مثل یه تمساح خونسرد و مطمئنه. زن اما بلوند، قلمی و ورزشکار. بالکن قسمت مهی از زندگیشونه. صبح ها سیگار به دست روش قدم میزنن، عصر ها روش آبجو میخورن و بازی کردن بچه هاشون رو نگاه میکنن، و آخر هفته ها با مهمونهاشون روش باربکیو میکنن و میخورن و گپ میزنن. انگار که همه چیز زندگی دقیقا سر جاش باشه. لازم نیست باهاشون معاشرت کنم که بدونم چه جور آدمهایی هستن. مهاجر های آفریقای جنوبی ای سفید پوست پیشرفته ترین نسخه انسان هستن که تا حالا دیدم. خونگرم و با اعتماد به نفس، مسلط و مردمدار و کار بلد توی کار، و از اون طرف بهترین دوست بقیه اعضای خونواده. آدمها و رفتارشون رو خوب میشناسن و هر سناریویی رو به بهترین شکل کنترل میکنن. روند شکل گیری همچین ابر انسان هایی توی آفریقای جنوبی، کشوری که شرایطش به "نژادپرستی معوس" معروفه، برام جالب و جذابه. نمیدونم تا حالا کسی حسرت آفریقای جنوبی ای بودن داشته یا نه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۷ساعت 8:16  توسط M  | 

بین زمین و هوا هستم. همیشه بوده ام. این که هوا و زمین استعاره از چه هستند را درست نمیدانم. اگر فکر کنیم هوا یک اکستریم است و زمین یک اکستریم دیگر، خب همه بین زمین و هوا هستیم. اگر کسی در یک بعد خارج از یک اکستریم باشد که خودش میشود اکستریم جدید. بگذریم. 

تصویرم از زندگی مثل یک بغل گِل نرم و شل است که روی یک میز خیلی کوچک گذاشته ای و اگر ولش کنی کش می آید، پخش میشود، و روی زمین میریزد. روی زمین ریختن فاجعه است و نباید اتفاق بیفتد. برای جلوگیری از آن، باید دائم گل را جمع کنی، تاپ تاپ و از همه طرف به کناره هایش بکوبی و فشارش بدهی تو قبل از اینکه ولو شود. حالا یک طرف کارت است، یک طرف سلامت فیزیکی، یک طرف سلامت روانی، و الخ. خودم را تصور میکنم که با مهارت مشغول جمع کردن توده گلم هستم و زندگی ام را سر پا نگه داشته ام. به قول خارجی ها یک طور راک اند رول طوری مشغولم. اینقدر که خودم را یک ماشین ورز دادن گل میبینم.

خیلی دارم زور میزنم که ریلکس بودن را تمرین کنم. گاهی یواشکی از خط بزنم بیرون و ببینم که اتفاقی نمی افتد. امروز  ساعت سه جایی نشستم که کسی لپتابم را نبیند و در حین جلسه از یوتیوب تکه های فیلم واقعی از جنگ جهانی دوم را میدیدم، البته بدون صدا. صدای عصبی با لحنی شمرده و بازجو وار میپرسید که فلان قسمت کار مشکلی داشته و ما روی آن نظارت داشته ایم یا نه؟ کسی جوابی نداشت. نمای از درون کابین جنگده متفقین، شیرجه به سمت لوکوموتیو قطار متحدین شیرجه گلوله بارانش آن. از سوراخ ها دود و آتش بیرون زد. صدا دوباره پرسید مشکلی بوده یا نه. لعنتی. گفتم مشکل کوچکی داشته. گفت نظارت داشته اید؟ گفتم تست ها پاس شده اند. صدای عصبی تشکر کرد. نمای نزدیک از بالا از یک یک بمب افکن که بال چپش هدف قرار گرفت، آتش گرفت و از بدنه جدا شد. هواپیما به سمت چپ چرخید و از کادر خارج شد. دوست داشتم از کادر خارج شوم.جلسه تمام میشود و برمیگردم به گوشه خودم. همه رفته اند به جز پسرک. هفته دومش است. باید کار ها را بدهم دستش. یک نمونه نشانش میدهم و میپرسم بلد است از اینها درست کند یا نه؟ بلد نیست. خوشحال میشوم چون نشان میدهد بکگراندش با من فرق دارم. باید ته و تویش را در بیاودرم که چه خوانده، چی بلد است، و در کل چقدر برای من تهدید است. بهش میگویم اگر یک دقیقه وقت دارد بیاید تا یادش بدهم. ظاهرا یاد میگیرد. سوالی هم میپرسد که میفهمم به فکر تمیز کاری بعد از کار هم هست. این خوب است. پسرک میرود. دستهایم را میشورم، نیمه باقی مانده یاندویچم را میخورم، و میروم. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان ۱۳۹۷ساعت 14:11  توسط M  |