سرریز های توله خرس

دیکاپیتاسیون

دیشب خواب دیدم گردنم رو زدن. با شمشیر سامورایی. از قبل از اعدام یا دلیلش چیزی یادم نمیاد. ولی وضعیتم زیاد بد نبود. التماس نمیکردم. دو زانو روی زمین نشسته بودم (یا شاید روی زانو هام ایستاده بودم). درست لحضه بعدش همه چیز تاریک شد و بعد آرامش. عمیق ترین آرامش دنیا از گردنم شروع شد و تا شکمم پایین اومد. انگار دستگاه تولید و حفظ  و نشر دغدغه هام رو از برق کشیده باشن. کار، سلامتی، رابطه، خانواده،  و هر چیز دیگه ای توی یک لحظه از ذهنم بیرون ریخته شد و چراغ مغزم خاموش شد. با خودم فکر کردم چقدر خوبه. چرا زودتر اینجا نیومده بودم؟ کاش برای همیشه همینطوری باشه. ولی نه. سه ثانیه نگذشته بود که یک رشته فکر جدید شروع شد: حالا چی؟ بعدش چی میشه؟ یعنی همه چی تموم شد؟ اگه از این حال خوش در بیام چی؟ اگه همین هم تموم شه؟ این به قدری وحشتناک بود که از خواب بیدار شدم و از زنده بودنم خوشحال شدم. این خواب شد نقطه عطف زند... نه. این خواب نقطه عطف زندگیم نشد. زندگی یکنواخت و راکد و ملال زده من نقطه عطفی نداشته و نخواهد داشت. 

پ.ن. میدونم که آدم با زده شدن گردنش بلافاصله نمیمیره. اکسیژن خون توی سر برای حد اقل سی ثانیه هوشیاری کافیه. پس افتادن سرت رو حس میکنی (احتمالا درد داشته باشه ولی نه زیاد) و چرخیدن دنیا دور سرت رو میبینی و سرگیجه میگیری. 

پ.پ.ن. منیزیم قبل از خواب کلید خواب عمیق و رویا های عجیب غریبه. امتحان کنید. 

پ.پ.پ.ن. اگه خوابتون نمیبره، ویدئو های ASMR رو حتما امتحان کنید. اینکه پنج دقیقه نگاه کردن یه ویدئو توی موبالت بتونه اونقدر سریع و عمیق به خواب فرو ببرتت واقعا مثل معجزه ست. 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر ۱۳۹۸ساعت 12:43  توسط M  | 

استوارت

کاش میتونستم بنویسم. نه اینجوری. کاش با نوشتن راحت بودم. از ذهن به کاغذ، یا به کیبرد، بدون هیچ احساس ملالتی، نه مثل الان که نوشتن هر کلمه به اندازه کندن یه قبر خسته م میکنه. کلمه ها قبر های من هستن.

نقشه رو بالا و پایین میکنم و دنبال مسافرخونه یا هتل میگردم. قطعا ارزان ترین هاش. یک دور قیمت ها رو توی ذهنم جمع میزنم. سیصد و پنجاه تا فقط هزینه رفت و آمد و اقامت، منهای پول بلیط هواپیما. اصلا مشوق این برنامه بلیط هواپیمای مجانی بود. ولی خب این در باغ سبزه. بعد از فرود، فقط رد شدن از یه تیکه آب با قایق صد و پنجاه چوق آب میخوره. پرواز مجانی همون هویجیه که به نخ آویزون کردن و جلوت گرفتن تا ازت بیگاری بکشن. بیگاری اقتصادی. بعله. من متخصص پیدا کردن هویج ها هستم. تخصص؟ شاید بهتره بگم سندروم "همه چیز هویج بینی" دارم. مطوئنم که این رو از پدرم به ارث بردم. مکانیزم تخریبش تراوایی و بلند مدته. الگوی فکری ای که اول در پوشش "فهم" و "عقل" و "بینش عمیق" وارد ذهنت میشه و در دراز مدت با غیر قابل توجیه دونستن بیشتر هزینه ها، کیفیت زندگیت رو به سطح کرم خاکی میرسونه. چند سال بیشتر طول نمیکشه که ببینی به جایی رسیدی که واقعا از چیزی لذت نمیبری، داستان زندگیت حول شغلت میچرخه، و رقم موجودی حسابت رو بزرگترین دستاورد زندگیت میدونی. 

باید برم. باید برم؟ نمیدونم. چه دلایلی برای رفتن دارم؟ یکی اینکه مرخصی هام روی هم تله انبار شدن و بباید ازشون استفاده کنم. دیگه اینکه تا حالا جنوب نرفتم. اینکه در اولین سفرم به جنوب به جنوبی ترین نقطه کشور برم حالت نمادین جالبی داره. نمیدونم نماد چی میتونه باشه و چرا جالبه. بعدا در باره اینها فکر میکنم. دلیل دیگه وارد شدن به مختصات جدیده و چیزهایی که میاره. شب های طولانی و هوای سرد. دلم برای سرمای خشک تنگ شده. دوست دارم توی باد زیر صفر بایستم و سرم رو بگیرم بالا و یخ زدن صورتم رو حس کنم. کی میدونه؟ شاید حتی چند تا پنگوئن ببینم که درامای صحنه کامل بشه.

کاش بیشتر مینوشتم و این رو تموم میکردم. لازم دارم. ولی نمیتونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۸ساعت 15:28  توسط M  |