سرریز های توله خرس

همین الان

همکارا داشتن حرف میزدن. یکیشون آدرس یه محله اصفهانو داد. با خودم گفتم این آدرس دادن یه مهارته. خواستم ببینم خودم میتونم آدرس یه جایی رو واسه خودم بگم یا نه. خب تو کدوم شهر باشه؟ شهر خودم. شهر من کجاس؟ چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد شهرم کجاست. بیخیال بقیه ش شدم. 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:6  توسط M  | 

*My name is Andrew Stirling, my game is over

باید یک کمپینی باشد که به آدمها یاد آوری کند اینها وقعی نیستند، اینها فقط قصه اند، و هر کسی باید در حد خودش آرام و قرار داشته باشد. باید روی کاور دی-وی-دی بازی بنویسند که اینها آدمهای واقعی نبوده اند. خودت را نخور، ناراحت نکن. راه خوودت را یواش یواش برو جلو. 

*اولین مونولوگ کاراکتر اصلی بازی Cold Winter

پ.ن. مریض شدم. عفونت گلو- احتمالن ویروسی- کاملن ویران کننده- مقاوم به هر چیزی جز زمان

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:57  توسط M  | 

CCP: Constantly Comparing Person

یه عادت که از بچگی دارم اینه که به سن آدما زیاد توجه میکنم. تو بیوگرافی یه آدم، اولین چیزی که میبینم اینه که چند سال عمر کرده. یا وقتی یه خبر میشنوم یا میخونم که فلانی فلان کارو کرده، فوری سنشو حساب میکنم و با سن خودم مقایسه میکنم. خب، اون قدیما نتیجه امیدوار کننده بود. یکی تو 24 سالگی یه کار بزرگی کرده بود، یکی تو 26 سالگی یه  نوازنده معروف شده بود، اون یکی تو 30 سالگی میلیونر شده بود. نتیجه همیشه این بود که به خودم بگم "آره پسر. خوب داری پیش میری. خودتم قبل از 30 سالگی به یه جایی میرسی. بعد ترش، توهم داشتن چند تا غده که هر لحظه ممکنه بدخیم بشن و نزدیک بودن مرگ اومد سراغم. فکر میکردم قبل از 30 سالگی میمیرم، البته به مرگ طبیعی. که نشد البته. این چند سال آخر، باز زدم تو کار مقایسه سن خودم با سن آدمای موفق. نتیجه وحشتناکه. خیلی از همسنام دارن تو امریکا و اروپا دکترا میخونن، یا کار و در آمد خوبی دارن، یا هر جور دیگه ای از زندگیشون لذت میبرن.  خلاصه اینکه فکر نمیکنم قرار باشه به این زودیا از مریضی ای چیزی بمیرم. میمونم و سی سالگی رو رد میکنم و هر روز از دیدن اختلاف بین خودم و ایده آلام بیشتر عذاب میکشم. کی میدونه؟ شاید یه روزی دوره این طرز فکرم تموم  شه و وارد یه فاز دیگه ای شم.

از قدیم نوشته ها بود. نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ساعت 15:00

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:25  توسط M  | 

خانه بر انداز دل و دین من است *

اوضاع نسبتن روونه. واسه خودم میرم و میام. گاهی یه تیکه ای میشنوم. گاهی یه تیکه ای میندازم. تنش و اصطکاکی اگه هست، رو نیست. بعد از اون قضیه مطمئن ترم. محکم ترم. راحت از حقم نمیگذرم. جابجایی هم خوب بوده. واردش نشم دیگه. 

این روزا اما... این روزا و شبها لحظه های خوبی رو هم دارن. همین.

پ.ن: قضا گفت گیر و قدر گفت ده  فلک گفت احسنت و مه گفت زه (چهار کلمه عربیدر یک بیت از شاهامه- جلوگیری از افسانه سازی)

*حافظ- با صدای گروه اوهام گوش کنید- در وصف مخاطب خاص

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 8:7  توسط M  | 

"پایانی دیگر بر داستانی دیگر" یا "ک.یون لقتون"

I am sorry to report that the reviewers of this manuscript do not feel it is suitable for publication in ...

پ.ن: هیچ کاری لذت بخش تر از کار بیهوده نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 10:4  توسط M  | 

گات بالز تو لت گو آو یور بالز؟

از یک جایی به بعد آرزو ها دیگر محرک و انگیزه نیستند. وزنه میشوند. مثل وزنه های گردی که با زنجیر به پایت بسته شده اند. باید  آنها را باز کنی و دور بیندازی. و پیش نیاز این کار؟ شجاعت. شجاعت اعتراف به اینکه رسیدنت به خیلی از آرزوهایت منطقن ممکن نیست. مثلن خودم. برای من خیلی دیر شده که یک ورزشکار حرفه ای، یک نوازنده ماهر، یک چیک مگنت (کرتسی آو کسرا-در قند قزل آلا)، یک مدرس، یا یک متخصص اسلحه (سرد/ گرم/ هردو) باشم. خب این خوب است. سبک شدن برای دنبال کردن باقی آرزوها. در همین حال من میتوانم ورزش، نوازندگی، چیک مگنتیزم، و کنجکاوی پیرامون سلاح ها را به عنوان کار هایی صرفن لذت بخش پیگیری کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۲ساعت 11:5  توسط M  | 

don't share your artistic taste with ones you care for

بعله. به دوست صمیمیت نگو این موزیک یا فیلم یا حتی آدم خیلی باحاله. اگه میگی، قبلش مطمئن شو نظرشو بهت نمیگه. چون وقتی طرف بگه "این که جفنگه"، از هر دوشون بدت میاد. کم پیش میاد کسی اینقدر شعور داشته باشه که موقع گفتن نظرش به خاطر تو یه قدم از موضع خودش کنار بیاد و مثلن بگه "باحال بود".

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۲ساعت 19:55  توسط M  | 

I'll shiver the whole night through*

 اصلن درام و ویولون سل  و چند تا گیتار دیگه رو نبین و نشنو. فقط کرت کوبین و گیتارش. کرت و موهای طلایی کثیفش و صورت خسته و نتراشیده ش، بدنی که خمیده شده و ژاکت پشمی ای که رشته هاش دارن تو هوا پخش میشن. میون شمع های سیاه هم ریتم میزنه هم لید، هم میخونه. بیخیال بقیه. میخونه و سرما رو جاری میکنه توی خون حضار سالن، جوونای زمون خودش، و منی که بیست و یک سال بعد یه نسخه دانلود شده از اجراش رو میبینم.

+ درگیری تموم شد فعلن. من هم کوتاه اومدم، ولی طرف مقابل هم کوتاه اومد، ضربه هم خورد، خراب هم شد. در کل ارزش داشت و فهمیدم نباید از حقم کوتاه بیام. 

*Where did you sleep last night- Nirvna- Unplugged in New York

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۲ساعت 9:36  توسط M  | 

از قدیم نوشته ها

تنها که باشی

گوشت حساس میشود به صداهایی که از پشت در می آیند

شنیدن صدای ذوق و "بابا بابا" کردن نگین با دیدن پدرش شادت میکند، و صدای بالا و پایین رفتن نازنین از پله ها مقدمه ای میشود بر بلند شدنت از روی صندلی زوار در رفته ات و رفتن تا پشت چشمی در، تا انسانی را ببینی که هنوز زندگی آلوده اش نکرده، ایده آل هایش را یکی یکی خط نزده -بلکه هنوز لیست هم نکرده- و در رویا هایش از کسی انتقام نمیگیرد.

نوشته اصلی به تاریخ دوم مهر 1390

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 11:14  توسط M  | 

پکیج کامل

میگن "خدا خر رو شناخت و شاخش نداد". ولی ما اینجا یه خر داریم که شاخ هم داره اتفاقن، گاز هم میگیره، سرپرست هم هست. تا اینجای کار به این رسیدیم که امروز یا اتاقمو عوض میکنم، یا نامه اخراجمو میزنه.

+ وقتی میبینید آدمی خیری براتون نداره،جواب تلفنش رو ندید.

+ اینجا صبح هم لرزید. 

+دستهام بوی دارو میدن. میرم بشورمشون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 7:51  توسط M  | 

همین

به آدمها نزدیک نشید. از دور قشنگ ترن

+برای همه به جز مخاطب خاص

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ساعت 7:23  توسط M  | 

اینجا-اکنون*

باران میبارد، رگبار گونه و طولانی

آسمان می غرد. کوبنده و پی در پی 

باران می آید. مثل خر

*عنوان به یاد اینجا و اکنون، وبلاگی از علی معظمی که از یک زمانی دیگر آپ نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 8:15  توسط M  | 

چرخش بی پایان

هر روز، و گاهی روزی چند بار این ایمیل لعنتیو چک میکنم. به امید جوابیه ای از هیات داوری اون ژورنال لعنتی، ب که مقاله ویرایش شده ام مقبولشون افتاده باشد و چاپش کنن. که من کارو بکشونم به کمیته منتخب دانشکده که کسری نمره پروژه ام جبران بشه و بعدش بتونم با معدل بهتر و یه مقاله اپلای کنم و فاند بگیرم و  بعد از چهار-پنج سال زندگی دانشجویی و هم بستر شدن با دغدغه های درس و تز و کوفت و زهر مار، یه پی اچ دی بگیرم و تازه دنبال کار بگردم. جالب میدونی چیه؟ فیت ترین کار برای کسی که پی اچ دی داره تدریس تو دانشگاهه. کاری که بیشترین تضادو با روحیات من داره.

نتیجه؟ نخواستم بابا. دیگه جر نمیدم خودمو واسه مقاله و اپلای و فلان و فلان. نخواستم.

و گناه پدر توی این سرنوشت؟ ............. و گناه خودم؟ ها ها ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 22:37  توسط M  | 

I want my frog.{crying} f

برای چندمین بار تماسشو جواب دادم. تو مترو بودم. صداش در نمیومد. داشت از گریه خفه میشد. 

"من.... من قورباغه مو میخوام. خیلی نامردی"

اصلن من سر تا پا منطق، من ماشین، من سنگ. ولی این صدای همونی بود که تو سخت ترین روزها عصای زیر بغلم شده بود. این همون هق هقی بود که چندین بار توی بغلم آروم شده بود. چشم راستم پر اشک شد. ولی دیگه نه. نه "there there" کردم نه صدامو مهربون کردم. خیلی عادی گفتم شاید تو فلان جا یا فلان جا گذاشته باشمش. دفعه بعد که زنگ زد گفت یکی برش داشته. گفتم تقصیرخودت بود. باز گریه ش گرفت. دفعه بعد خواست ببینتم. گفتم نه. قبل از قطع کردن فین فینش در اومده بود. و دفعه آخر فقط بغض بود.

خیلی دوست دارم بودنم چقدر به خاطر وضعیت امروزش مقصرم، چه کارایی باید میکردم و چه کارایی نباید میکردم. اینا رو نمیدونم. پس چی میدونم؟ این که این رابطه خیلی وقت بود کارش تموم شده بود، و این که طنین "سلام....سلام" ی که توی اون بعد از ظهر پاییزی از پشت سرم شنیدم رو هیچوقت فراموش نمیکنم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 16:56  توسط M  | 

همه گناهکاریم

در لباس سیاهش روی صحنه، جایی عقب تر ایستاده و ویولون میمزند. مو های سیاه و سالم اش از دو طرف سرش پایین ریخته اند و من ناگریز روی چهره اش دقیق میشوم. بیشتر سرش پایین است، با لبخندی ملیح که احتمال ساختگی بودنش هست. برداشت من: گناهکار است. تارا یک گناهکار است. یک قدم بالا میرم و مچ خودم را میگیرم که باز قضاوت کردی. یک قدم دیگر بالا میروم که نه. این قضاوت نیست و یک دید فراقضاوتمندانه است. این که در لبخند تارا آثار گناه را میبینم، یعنی میدانم لبخند ها ماسک عذاب وجدان هستند. یعنی اقرار میکنم به گناهکار بودن خودم. بله. بینهایت راه هست برای رسیدن به این نتیجه و کوبیدن خودم. بینهایت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:23  توسط M  | 

what kinda dead end? social dead end.

بنبست؟ نه. کلمه بهتری میتوان گفت. کلمه ای مثل مرگ. مرگ اجتماعی

***

دبیرستان بودیم. سوار مینیبوس بودیم، یا شاید اتوبوس، در راه رفتن به جایی برای بازدید علمی. تصفیه خانه آب محتمل ترین گزینه است. ساکت بودم. با بغل دستی ام صنمی نداشتم. یک کاره در آمد رفت به هزار و چند صد سال قبل و گفت که امروز فلان روز است، در چنین روزی بود که امام حسین فلان حرکت را زد و از این جور اطلاعات که -احتمالن به خاطر فید بک بسیار مثبت من:سکوت- در دو-سه جمله خلاصه شد. آنجا بود که در صفحه سفید ن در ذهنم نوشتم "حزب الهی". تا چند سال بعد، تنها چیزی که به صفحه ن اضافه شد "تو فرش فروشی سر خیابون دیدمش، میگن مال باباشه" بود.

همنشینی ها و آشنایی های اجباری برایم رویداد های خجسته ای نبوده اند. همکلاسی بودن ها، هم  محله ای بودن ها، همکار بودن ها، و ... را میگویم. برای همین اصراری برای گنجاندن این آشنایی ها در قسمت دوستی ها نداشته ام و طبیعتن تراکنش هایم با اکثریت این مخاطب ها به همان بازه های زمانی معاشرت اجباری (و شاید تحمیلی) محدود شده است. تعداد دوست هایی که از میان این روابط برایم باقی مانده، از عدد انگشتان یک دست کمتر است، حتی اگر شست را انگشت به حساب نیاوریم. و این مایه افتخارم است؟ خیر. خیر و کم حسرت داشتن چند دوست در کنارم و لذت جمع ها و برنامه های دوستانه را نخورده ام. حتی شاید سطر های نخستین این پاراگراف مکانیزمی دفاعی باشند در برابر انگ یُبس بودن که بار ها توسط دیگران (به صورت تلویحی) و خودم (به صورت کاملن صریح) به من نسبت داده شده.

نوشتن ادامه این پست به آینده موکول شد و الان که آینده است، یادم رفته به کجا میخواستم برسم. همین را بگویم که در وسط یکی دیگر از عملیات ناکامم در زمینه خرید کیف، پیش ن رفتم که چندین سال است در یک مغازه کیف فروشی مشغول است.  آرام و راضی بود و در روزهایی که همه غیبت و پیچاندن پیشه کرده بودند، رویدادی سنگین و خوشایند در زندگی اجتماعی ام ثبت کرد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 15:50  توسط M  | 

"سیز فایر، سیز فایر" یا "دمب ما هم سه چارک"

سال نو آمد. سال نو شد و از برکات تح ریم ها تعطیلی دو هفته اول سال نود و دو و معیت خانواده در لحضه تحویل سال نصیب من شد. صدای شلیک توپ آمد یا نه؟ نمیدانم. مهم نبود برایم. همانطور که رد و بدل شدن اسکناسهای تا نخورده مهم نبود و نبودن ماهی قرمز در سفره هفت سین مهم نبود. چیزی که مهم بود سر کردن این چند دقیقه با عکس انداختن و لودگی بود که مارک شدن به عنوان آدم یبس دقایق اولیه سال اصلن چیز خوبی نیست، همانطور که مارک شدن به عنوان هر چیزی خوب نیست. مارک شدن توجه می آورد، انتظار و مسئولیت می آورد و نقطه ای میشود برای ثبت شدنت در خاطرات که برای منی که دنبال گم بودن و محو بودن هستم بیش از حد سنگین است. 

دیروز برگشتم. تنها. بعد از شش روز و نیم تنشها به سطح خطرناکی رسیده بودند. برگشتم و حالا غمگینم. نه از برگشت که هر جذابیتی که بابلسر برایم داشت را دوباره و سه باره مرور کردم در این روزها. افسردگی بعد از مطالعه کتابچه های راهنما باید باشد. قمیشی هم دارد میخواند. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:23  توسط M  |