سرریز های توله خرس

a night with the nips

نزدیک نصفه شب بود. نشستم کف آشپزخونه و تکیه دادم به کابینت. ش وایساده بود و با تخم مرغهایی که باید زودتر تمومشون میکردیم نیمرو درست میکرد. ساندویچ گاز خورده تخم مرغ و کره توی بشقاب بود. . یادم میاد که به زرده تخم مرغ کلی خندیدیم. جی اومد. برخوردش دوستانه تر از دفعه قبل بود. متوجه شدم خیلی ریلکس حرف میزنه. مثل نسخه جدیدی از الف بود، البته جوون تر و زیبا تر. توی نشیمن لم دادم زیر پتو که یه فیلم ببینم. جی تقه ای به در زد و پاورچین پاورچین رفت توی آشپزخونه. داشت برمیگشت سمت اتاق خواب که گفت ش خیلی خوش شانسه که تو اینجا هستی. ترکیب کاراکتر جی و این جمله با اون صدا و اون فضا و  و حال من چیز بینظیری بود، از جنسی که صفتی برای توصیفش سراغ  ندارم. فیلم اونقدر که فکر میکردم لذت بخش نبود. با کیسه آب گرم رفتم توی تختم. صبح بیدار شدم و چند ثانیه صبر کردم که سردردو حس کنم. ولی خبری نبود. به ش گفتم واسه همینه که باید ژاپنیا رو دوست داشت. ازش پرسیدم دیشب چی شد که در باره هواپیما وراجی کردم؟ گفت نمیدونم. خودت فیلمتو نگا کن ببین چی گفتی. گفتم نمیخوام ببینم. تو هم به کسی نشون نده و آپلودش نکن. گفت همچین آدمی نیستم. 

برخورد قاطع چیز خوبیه. خیلی بیراهه ها رو میبنده و از پخش و جلوی پخش و پلا شدنتو میگیره. حالا اینکه هر بیراهه ای میتونه یه راه بالقوه باشه دیگه بحث جدا و بیخودیه. دلیلی نداره فکر کنی تو از اون یک در میلیون آدمایی هستی که میتونن از توی هر کوره راهی به مقصدشون برسن. استثنا بودن چیزی نیست که بشه براش برنامه ریزی کرد. 

دیروز کلی با خودم کلنجار رفتم که با ک تماس بگیرم یا نه. پیشداوری ها و خود درگیری های  احمقانه همیشگی سر ساده ترین مسائل. امروز صبح پرونده جدیدی توی ذهنم باز شده بود. چرا دیشب جی اومد خونه؟

اینجا رو رسمن به گه کشیدم. میدونم و تصمیمی برای تغییرش ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت 5:58  توسط M  | 

ناگهان مربي فوتبال توي آشپزخونه ظاهر ميشه. ساکي دست نخورده ميمونه. ميري توي اتاقت و موزيک ممنوعه گوش ميکني و به دنيايي فکر ميکني که توش به اين راحتي آشفته نميشي.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:19  توسط M  | 

موتوتاپو

برای بار دوم به جزیره رفتم. باز دستهام رو با اون اون خاک آتشفشانی دوست داشتنی ش سیاه کردم. بار قبل شانس آوردم و از همون پارکینگ تا آخر روز با دختری از نژاد اسکیمو ها همراه بودم. این بار ولی خبری از حسن تصادف های آنچنانی نبود. تصادف که نباشه آدم های خوب پا پیش میگذارند. اسمش رو نپرسیدم. صحبت رو با تعریف از کلاهم شروع کرد. مدرس دانشگاه بود. بشاش و ریلکس و خوش برخورد. انگار یک لوبریکانت اجتماعی ازش ترشح میشد. با هم تیم شدیم و یک ساعتی مشغول بودیم. گرمم شد، بلوزم رو در آوردم و پیرهن کاری که از انبار برداشته بودم رو پوشیدم. چهار خونه سفید و چند تا سبز روشن. شاد و کلاسیک و کانتری. قبل از ناهار پیرمرد اومد دنبالم. فکر میکردم اون موقع یک چیزی گفته که قیافه نا امید من رو جمع کنه. گفت چکار میکنی؟ گفتم آزادم. همراهش رفتم. ناهار را روی یک تپه مشرف به اقیانوس خوردیم. البته خوردند، چون من ساندویچ ناهارم رو اول صبح خورده بودم. من دور و برشون میپلکیدم و عکس میگرفتم. پیرمرد گفت باورش سخته که دو قدم اون ور تر بزرگترین شهر کشور قرار داره. راست میگفت. تعهد جدی ای به کارش داشت. مثل بقیه مردم اینجا. تا آخرین لحظه مشغول بودیم و آخر سر هم کمکش کردم که اره ها قیچی ها رو بشوره و خشک کنه و ضد زنگ بزنه. نتیجه هم این شد که دیر به استراحتگاه رسیدم، سوسیس بدون نون خوردم، و رنگ نوشیدنی رو هم ندیدم. روی اسکله هم تیمی ام رو دیدم و چند کلمه ای باهاش حرف زدم. سوار قایق که شدیم گمش کردم. روی صندلی های سالن پایین که تک و توک آدمهای خسته رو جذب خودشون کرده بودن نشستم، کلاهمو روی صورتم کشیدم، و تا رسیدن به شهر روی مرز خواب و بیداری راه رفتم. 

جالب ترین قسمت ماجرا برای من چیز دیگه اییه. همزمانی دو تا تجربه جدید. دو تا تجربه ای که به دو تا معنی یک کلمه ارتباط پیدا میکننو هر دو نابودی و زندگی رو با هم دارن. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:31  توسط M  | 

may your walls fall and may I live to tell

زندانی هستم. زندانی خودم. نمیدانم دیوار ها از ول بوده اند یا خودم ساختمشان. نمیدانم جنسشان چیست. نمیدانم حکمم چیست. سی سال، چهل سال، یا حبس ابد. فرار، عفو، اعدام، گزینه های دیگری هستند که هیچ نظری در موردشان ندارم. امیدم ولی به آینده بهتر است و این شکنجه واقعیست. امید لعنتی که سوار بر دی-ان-ای و تقویت شده در عبور از نسل ها در غرایزم هک شده، با هر بار شنیدن پای زندانبان نهیب میزند که دیگر خودش است، آمده در را باز کند و بگوید که آزادی. و خدا میداند چند هزار بار از لذت پرواز گونه آزادی قریب الوقوع به هندسه سرد و بویناک سلولم سقوط کرده ام. امشب با خودم فکر میکردم شاید آن بیرون انقلاب شود، مردم در های زندان ها را بشکنند، و من را "شاه و امیر" کنند. باید با دقت بیشتری صدا های بیرون را دنبال کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 15:58  توسط M  | 

an other one got popped

گفت امشب دوستم میاد اینجا که با هم فیلم ببینیم. گفتم کدوم دوست؟ گفت الف. همون که اون روز اومده بود. گفتم شب هنگ اور هم الف بود که اینجا بود. نه؟ گفت آره. و باز سعی کرد اومدن الف رو توجیه کنه. تا همین الان نمیدونستم چرا. الف اومد. و قضیه فقط فیلم دیدن نبود. ... اتفاق خاصی هم نیفتاد. به خاطر محافظه کار بودن من یا چیز های دیگه. بعدش که نشسته بودیم روی کاناپه الف گفت چطوره یه عکس ازت بگیرم که امشب یادت بمونه. چهارده اآگست دو هزار و پونزده. هشت چهارده پونزده. گفتم دوست ندارم توی عکسا باشم. به خودم یه ایمیل میزنم که ثبت شه. ایمیل هم نزدم. به جاش اومدم اینجا نوشتم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 2:54  توسط M  | 

دفتر خاطرات

رسیدم خونه. خسته و کوفته. دو تا ماشین توی حیاط جلو بودن. در های اتاق نشیمن بسته بودن. کیسه های خریدو گذاشتم توی اتاقم و ولو شدم رو تخت. صدام زد و سلام کرد. گفت فقط خودش  دوستش هستن و میتونم برم پیششون. گفتم همینجا خوبم. گفت بیا با دوستم آشنا شو. دوستش بلند گفت بیا من گاز نمیگیرم. رفتم توی نشیمن. با دست چپ دست داد. پشتش یه خالکوبی متوسط بود. نقش یه چیزی که از حلقه های دایره ای شکل و زنجیر و ریسمان درست شده بود. شاید یه جور دریم کچر. خودش خیلی ریلکس بود، و پیچیده و مرموز. صحبت به نا امنی منطقه کشید. تازه فهمیدم همه هارلی دیویدسون سوار های نقاب دار و مشکی پوش نه بچه پولدار های عشق لاتی، که گنگ ممبر های واقعی هستن. توی یک لحظه یه خط هیجان انگیز به ارتباط من با این شهر دوست داشتنی اضافه شد. از ارتباط پارتنرش با گنگ ها گفت. خواست اسم چند تاشون رو بگه ولی یادش نیومد. شاید زیادی نوشیده بود. از هلیکوپتر پلیس گفت و زمانی که بالای خونه شون میچرخیده. گروگان گیری و گروه ضربت. از مرور خاطرات ساعت های هیجان انگیزش سر خوش شد، شونه هاشو به بالا جمع کرد و در حالی که میخندید لبش رو گاز گرفت. من صرفن شنونده بودم. توصیه های علمی و نظریه های من درآوردیم خریداری نداشتن یا شاید واقعن خواب بودم. توی آشپزخونه نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. نپرسیدم. برای موقعیت من سر خوردن و عبور کردن از همه چیز بهترین راهه. آدم وسط خواب دیدنش گیر نمیده. گفت غذام بوی خوبی میده. تعارف زدم و گفت تا خرخره خورده. غذامو که خوردم دیگه خبری ازشون نبود.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:50  توسط M  | 

برای همه چیزهایی که از دست داده ام، و همه چیزهایی که هرگز نداشته ام و نخواهم داشت

بزرگترین آسیب ارتباطات مدرن تقویت عنصر "آگاهی" است. آگاهی در غیاب راه حل. بدبخت جهان سومی و سعادتمند جهان اولی زندگی هایشان را در یک فضا رو میکنند. سعادتمند میگوید "آی راک" و بدبخت زار میزند "آی ساک". سعادتمند روحیه مضاعف میگیردو بدبخت رخوت افزوده. این خوب نیست. این شدت از کنتراست ویران کننده است. ابته که سیستم نقطه تعادلی را پیدا خواهد کرد، ولی اینکه این تعادل و قرار کی به دست خواهد آمد، چه ویژگی هایی خواهد داشت، و چقدر دوام خواهد آورد کفه مجهول ها را بیش از حد سنگین میکند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:28  توسط M  | 

tell me about the flag

کتابچه رو باز کرد و چند تا ورق زد. آروم. آروم نه، ولي آرامشي که ازش تراوش ميکرد باعث ميشد آروم به نظر بياد. گفت "اگه ژاپني بلد باشي (مکث کوتاه- بازدم سريع همراه با خنده خفه شده) ممکنه يه چيزايي از اين دستگيرت بشه". گربه گوچيک تره از توي آشپزخونه اومده بود و با اون قيافه کارتونيش نگاهم ميکرد. خونه ديگه بوي همبرگر نميداد. چيزايي که زن با کاموا درست کرده بود گوشه و کنار اتاق آويزون بود. مدارک رو گرفتم وبلند شدم. گرگ تا در ورودي بدرقم کرد. باهاش دست دادم و دستم بزرگم توي دستش گم شد. بعدتر ها، به گذشته برگشتم و به گرگ گفتم گور باباي معامله. بيا و دوستم باش. با همو بشينيم کنار آتيش و يواش يواش آبجو بريم بالا و تو برام داستان زندگيتو بگو. جزئيات تک تک ماجراهايي که باعث شدن اين قدر عميق و جا افتاده و آروم باشي. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:31  توسط M  | 

چند دقیقه ای بعد از من رسید خونه. بچه رو گذاشته بود خونه پدرش که یه شب به حال خودش باشه. زود رفت دستشویی و اومد و گفت من میرم خونه ترینیتی که با هم بنوشیم، کلید دارم و شب میام. ترینیتی همسایه ست. آدم پت و پهنیه که یه خالکوبی بزرگ دور تا دور کمرش پیچیده. اینو روزی دیدم که فقط یه شلوارک تنش بود و داشت چمن های حیاطش رو کوتاه میکرد، و من با سه لایه لباس داشتم توی خونه میلرزیدم.

روی کاناپه دراز کشیده بودم و توی خواب و بیداری گهگاهی چیزایی میشنیدم. خنده، باز و بسته شدن در، سرفه های همیشگی ش. نمیدونستم توی خونه ست یا بیرون. یه لحظه دیدمش که داشت رد میشد. گفت اومدم برم دستشویی. نمیدونم واقعن اینو دیدم یا نه.

خودمو جمع کردم و نشستم. زیاد نخوابیده بودم ولی به اندازه کافی انرژی داشتم. صدای ش از توی اتاقش می اومد. خنده، صدا های نامفهوم، آه و ناله. در لحظه نمیخواستم بهش فکر کنم. به اینکه الان با ترینیتی مشغوله. من وارث دی-ان-ای با تجربه چن هزا نسل تولید مثل رقابتی هستم. یه موزیک گذاشتم. ترینیتی اومد. گفت ش زیاد خورده. پرسید معمولن چقدر میخوره؟ گفتم گاهی روزا یه بطری بزرگ. روزای عادی هم چند تا کوچیک. گفت امشبم یه بطری و چند تا میکس رفته بالا. گفت باز میاد و بهش سر میزنه. 

مخلوط نگرانی و کنجکاوی منو به اتاق ش کشوند. چراغ کم نوری روشن بود. دو تا تقه آروم به در زدم که اگه خوابه بیدار نشه و اگه بیداره بدونه دارم میرم تو. گوشیش دستش بود، چشمهاش بسته، خودش بی حرکت. شونه های برهنه ش از زیر پتو بیرون بود. دیدم خوابه و برگشتم سمت اتاق نشیمن. صدام زد. رفتم تو. حالشو پرسیدم. گفتم نگران و کنجکاو بودم. گفت حالش خوبه هشیار بود. کفتم ترینیتی هم نگران بود. گفت اون عوضیه. گفتم من بیدارم. چیزی خواستی صدام کن. 

پر رنگ ترین دوران زندگیم رو میگذرونم. صبح ها توی راه وقتی بالای تپه مشرف به خلیج میرسم از هیجان و ذوق فریاد میزنم. شنیدن ترانه های آشنای  پینک فلوید از رادیوی ماشینم سر حالم میاره. خودم رو توی کارم غرق میکنم. توی راه برگشت با میگ بیست و یکی که یه آدم پولدار کله خر بالای ساختمون شرکتش نصب کرده حرف میزنم. توی سرازیری ها دنده معکوس میکشم و هنوز نمیدونم ماشینم لاستیک زاپاس و جک وو آپار پرخ داره یا نه.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 17:4  توسط M  | 

شاید هم با تشکر از دوستهای نه اتمی مان

بگو و بخند آخر شب توی آشپزخونه با محوریت غذا. یادت بمونه پسر.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:24  توسط M  |