ناگهان مربي فوتبال توي آشپزخونه ظاهر ميشه. ساکي دست نخورده ميمونه. ميري توي اتاقت و موزيک ممنوعه گوش ميکني و به دنيايي فکر ميکني که توش به اين راحتي آشفته نميشي.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 13:19  توسط M
|
آمدی، نشستی، و رفتی روی مغزم به جا گذاشتی رد پاهایت را که روز به روز عمیق تر میشوند *** هدف اینجا هشتاد و هشت درصد تخلیه سر ریز هاست و دوازده درصد خلق محتوا.