خسته شدم. از ایمیل زدن به این و اون. از بالا پایین کردن صفحه های سایت اداره مهاجرت. از نیم ساعت منتظر بودن پشت خط که بگم تو رو خدا به من اون ویزا رو ندید. از هر روز سر کار رفتن و دیدن غول بیابونی های سامویی. از اینکه هر روز برم بالای پله ها و میشل با دیدن من تازه یاد لیست بیفته. از آرامش و خونسردی دیو که نمیدونم پشتش چی میگذره. از خاله زنک بازی های کارلو. شوخی های مت و لیما، صدای بم استیو و لهجه برانکسی دیوید. از رفتار گرم واشو و پرفکت بودن نیت هم خسته شدم. از خرید کردن حالم به هم میخوره. وقتی آدم اونور کانتر بهم سلام میکنه و میپرسه روز خوبی داشتم یا نه میخوام توی صورتش بالا بیارم که همه چیز بیاد دستش. متصدی پمپ بنزین که میپرسه چیز دیگه ای میخوام یا نه یادم میفته چقدر میخوام موهاشو بگیرم و کله اش رو روی دخلش له کنم. دفعه بعد که استیون رو دیدم میخوام سرش داد بزنم مرتیکه خر دائم الخمر. گور بابای خودت و هپی بودنت. دوست دخترش میکی هم دیگه حالمو به هم میزنه. با اون "اووووه" های تعجبیش که بعد از هر جمله خبریت میگه. با اون سوشی مزخرفش که فقط برای من درست کرده بود و مزه زهر مار میداد. آخه احمق اندازه دو وعده غذای اسب آبی سوشی درست کردی که من تیست کنم و شما نگا کنید؟ ش از سفر برگشت و صبح یه دقیقه دیدمش. گفت دیرم شده و مشاوره دارم. خواستم بگم به جهنم. ریدم توی لایف استایل هایپر اکتیوت. ریدم توی اون واکنشای تصنعی و کلیشه ایت و برونگرایی تخمی و هاکی بازی کردن و زندگی فیک ات. حواست هست چقدر به اسکای دایوینگت مینازی و تا حرفش میشه میپری آلبومشو میاری نشون میدی؟ شاشیدم توی لحظه لحظه تجربه اسکای دایوینگ رقت انگیزت. در لحظه خواهان نابودی دنیا هستم. نه انهدام بلکه نبودن دنیا. غیب شدنش. نمیخوام تموم شم یا بمیرم یا هر چی. میخوام همه چی تموم شه. تلاش بدون نتیجه خستگی میاره، جنون میاره و من الان توی دروازه جنونم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت 1:37  توسط M
|
صبح بود. نزدیکای ظهر. رسیدم خونه. بالای پله ها، پشت در، یکی یه تیکه مقوا گذاشته بود که روش با ماژیک نوشته شده بود "یو ساک"، که میشه یه چیزی تو مایه های"تو افتضاحی" خودمون. زیرش هم نوشته بود ناشناس. ش هم یه کم بعد از من رسید دیدش. الف هم باهاش بود. گفتم این یعنی چی؟ کی افتضاحه؟ توی چی افتضاحه؟ ش گفت منظورش این بوده که در کل افتضاحی. الف گفت کار یه بچه ست. چون خیلی بدخط بود و یه غلط املایی هم داشت.
شروع خوبی داشتم. البته چیز زیادی یادم نمیاد و تنها مرجع ام برای این گزاره بیست هایی هست که توی مدرسه ردیف میکردم و مقام اول توی این آزمون و اون المپیاد و چه و چه. تا دبیرستان معیاری به جز درس برای ارزیابی خودم نداشتم و طبق این معیار تک بعدی کاملن موفق بودم. تک بعدی بودن معیار مشکل اول بود و موفق بودن من مشکل دوم.
اینجا بحث سر مشکل دومه. نداشتن تجربه شکست. این که همیشه بقیه رو فقط توی آینه بغل دیده باشی برای وقتی که پیشتاز نیستی خوب نیست. دانشگاه شروع دنیای واقعی من بود. اضافه شدن چند تا بعد جدید به سیتم ارزیابی و عقب بودن توی همه اونها. دست و پا زدن برای آخر نبوودن توی این همه مسابقه جدید و سر در گمی از دیدن آدمها از پشت توی سیستم ذهنی ای که متغیر موفقیتش نه به صورت طیف آنالوگ، که یک بیت صفر و یک تعریف شده بود. وضعیت قرمز بود و تیم مدیریت بحران دانش و تجربه ای برای کنترل اوضاع نداشت و اوضاع رو خراب تر میکرد. هنوز هم میکنه. دوست دارم برگردم به بچگی و چند جا حسابی گند بزنم. از اون خرابکاری هایی که بحران ادامه دار درست میکنه و شبها بیدار نگهت میداره و تا جمع کردنش صد تا نقشه میکشی و پاره میکنی و هزار بار میشنوی "تو افتضاحی".
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 16:25  توسط M
|
وسط زمستون، توی یه جنگل کاج سفید از برف و یخ، بین یه مشت زغال و چند تا تیکه چوب نیم سوز، هنری نشسته. خسته ست و درمونده. غذای سگ های سورتمه رو گرگها خوردن. خود سگ ها رو هم ، و همینطور دوستش بیل رو. جنازه لرد همفری توی تابوت از درخت بالا کشیده شده و فعلن جاش امنه. هنری دیگه نقشه و جونی برای نجات دادن خودش نداره، و شاید حتی انگیزه ای. همونجا که هست ولو میشه روی زمین و به گرگها میگه "من میخوام بخوابم. شمام میتونید بیاید منو بخورید."
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 1:0  توسط M
|
وقتی تولید کننده اعتقادی به اصالت محصولش نداشته باشد چه؟ خوشحال باشد از اینکه محصول فیک اش را با هزینه ناچیز و در تیراژ صد هزار تا در ساعت تولید میکند و در اختیار مصرف کننده نیازمند قرار میدهد و از حجم فیدبک های مثبت ولی فیک مشتری فهیم یا فید بک های خالصانه مثبت مشتری نفهم احساس سربلندی میکند. آیا تولید کننده نفهم است؟ آیا احمق است؟ آیا غرق امور مهم تر است؟ یا آیا اصالت کالا ارزشی موهوم است که مشتری فهیم باید آن را فراموش کند؟ آیا مشتری فهیم احمق است؟ بسیاری از معیار ها جواب این سوال را مثبت میدانند.
پ.ن. شکارچی. خودشیفته و برون ریز. سومین نفریه که به اون کتابا اشاره میکنه و منو یاد این میندازه که چقدر دارم از دست میدم همه چیزو. اتاق روشن به منشور نور ورودی از لای پنجره و موزیک باخت و ارزون ترین نوشیدنی که به کف برسم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ساعت 10:54  توسط M
|
توی باتلاق ریاضت و بحران دست و پا میزنی و میلیمتری پیش میری که یه هو یکی از آسمون میرسه. سالم و قوی و خوشحال و صمیمی. میگه من دوستت هستم. کمکت میکنم. فکر میکنی نجات پیدا کردی. گاردتو میاری پایین. دروازه هارو باز میکنی که خوشبختی وارد زندگیت بشه. صبر میکنی. صبر میکنی. صبر میکنی ولی خبری نمیشه. میبینی از دروازه های باز چیزی جز همون کثافتی که توش غوطه وری تو نمیاد. دروازه ها رو میبندی، باز گاردتو محکم میگیری، و سنگین تر و خسته تر همون مسیر قبلیتو ادامه میدی و با خودت قرار میزاری دفعه دیگه که کسی گفت "نگران نباش، من کمکت میکنم" بهش بگی "گه نخور"
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴ساعت 0:2  توسط M
|
از بانک اومدم بیرون و داشتم برمیگشتم کتابخونه. صدای موزیک میومد. ملودی آشنای یکی از کارتونهای دوران بچگی. پیرمرد یوکلیلی نواز. با کلاه لبه دارش و سگ خسته تر از خودش که کنارش خوابیده بود و سنجاب های مصنوعی روی بساطش. دیروز اینجا نبود ولی پریروز بود. وایسادم که یه کم گوش کنم. افتاد به سرفه کردن و نتونست ادامه بده. تقریبن ده ثانیه که اندازه ده سال طول کشید سرفه کرد و بعد دوباره مشغول شد. ولی یه ملودی دیگه. حالش خوب نبود. هفته اولی که اینجا بودم با خودم قرار گذاشتم وقتی کار پیدا کردم، هر بار با صدای ساز نوازنده های خیابونی حال کردم بهشون کمک کنم. ولی بیشتر مواقع پول خرد نداشتم، مثل همین الان. یه اسکناس پنج دلاری گذاشتم روی بساطش و رفتم. صدای رنجورش رو پشت سرم شنیدم که گفت "اوه آقا خیلی محبت دارید. خیلی ممنون". گفتم "no worries".
خیلی سال بود دوست داشتم برم آمریکا. خودمو تصور میکردم در حالی کهکلن آدم دیگه ای شدم، راحت باهاشون معاشرت میکنم و توی فرهنگشون ذوب شدم، تا جایی که در جواب تشکر میگم "any time". انگار همه ضعف ها و مشکل هام رو پشت مرز جا گذاشته باشم و اون ور دنیا جاشون رو با هر صفت خوبی که آدم میتونه داشته باشه پر کرده باشم. هر چی. نتونستم برم و به احتمال زیاد نخواهم تونست. ولی چند ماه زندگی توی این گوشه دنیا هم کافی بود که نشون بده حتی اگه آمریکا هم میرفتم اوضاعم گل و بلبل نمیشد. بیست و نه سال زمان کمی نیست برای هک شدن هزار تا ضعف و باگ توی دی ان ای شخصیتی آدم. حتی ده سال هم برای بیشترشون کاملن کافیه. اینا دیگه توی عمق شخصیتت هک شدن. مثل کثیفی های هویج سطحی نیستن که بتونی با پوست-کن بیفتی به جونشون و یه لایه از روی خودت ورداری و تمام. حذف ناگهانیشون خیلی وحشتناکه. مثل از دست دادن شخصیتت میمونه و شاید با شوک درمانی بشه انجامش داد. نتیجه هم چیزی بهتر از یه آدم بی روح و کودن نیست که دوباره باید سال ها صرف تربیتش بشه. راه بهتر اینه که باهاشون مدارا کنی. به عنوان یه قسمت از واقعیت خودت قبولشون کنی و بهشون احترام بزاری و باهاشون بشینی پای میز مذاکره. البته ممعمولن ماهیت مذاکره پذیری ندارن و این کارو خیلی سخت میکنه.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴ساعت 2:40  توسط M
|
بهتر میشد اگه میشد دفعه بعد که بیدار میشم یه جایی حول و حوش بیست سال پیش بیدار شم. در حالی که نور ملایم خورشید زمستونی از زمینه سفید پرده اتاقم رد شده و صورتمو قلقلک میده. دغدغه ای ندارم جز مشقهای عقب افتاده ام هنوز هیچکدوم از تصمیمهای مهم زندگیمو نگرفتم.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 11:16  توسط M
|
از خونه زدم بیرون و باز همون حس آشنا، که انگار یکی داره تو مغزت خیلی منطقی توجیهت میکنه که "میری بیرون که چی بشه؟ فک کردی خبریه؟ الان جون میده واسه خوابیدن. ببین چقدر خسته ای...". با حالت فرار راه رفتم تا از شعاع تاثیرش خارج شدم. تا ساعت یازده شب ول گشتم. خیابون اصلی رو بالا و پایین کردم، یه چیزی خوردم، و یه مکالمه کوتاه و خوب داشتم. همزمان درگیر یه پینگ پنگ ایمیلی بودم. خوشبختانه به هر دلیلی به ایمیل اکتفا کرده بود و خبری از زنگ و تکست نبود. یه خط در میون ازم دلیل میخواست و آخراش واقعن داشت التماس میکرد. شاید هر کی جای من بود با کله میرفت، ولی سوال اینه کسی به جز من میتونست طرف رو توی همچین موقعیتی قرار بده؟ چیزی که روشنه اینه که احساس آسیب پذیری و استرسی که داشتم بیشتر از اونی بود که بخوام دوباره همچین کاری بکنم. حد اقل فعلن. آخر شب دوستم زنگ زد و گرا داد که برم سمتش. ولی احمق تر از اون بود که بتونم پیداش کنم. نزدیک لحظه سال تحویل بود و فضای جلوی شهرداری پر از مردمی که از نیم ساعت پیش ایستاده به کله برج چشم دوخته بودن. شمارش معکوس روی برج به صفر رسید. همین. و مردم شادی کردن. نه صدایی نه بوقی نه چیزی. بعدش آتیش بازی شروع شد. فقط از بالای برج، خیلی کم خرج و جمع و جور و به مدت کمتر از چهار دقیقه. باد شدیدی که میومد هم تقارن نمایش که میتونست تنها جنبه زیباش باشه رو از بین برد. چیزی که میتونست حالمو خوب کنه این بود که روی یکی از ساختمونهای بلند اطراف برج باشم و ریه هامو از دود باروت پر کنم. ولی خب روی زمین بودم و میون مردمی که رقت انگیز ترین شادی ای که توی زندگیم دیده بودم رو به نمایش گذاشته بودن. بلاخره دوستمو پیدا کردم. پسر عموش هم بود. دنبالش راه افتادیم و رسیدیم به یه صف سی متری. خودشو یه جایی اون جلو ها قاطی صف کرد و به ما یواشکی اشاره کرد که بریم پیشش که البته من نرفتم. دور بودن از این قالطاق بازیا اصلی ترین انگیزه ام برای اومدن به این سر دنیا بود و حد اقلش اینه که تا دو سه ماه دیگه که اینجا هستم خودم از این غلطا نکنم. رفتم ته صف. خوشبختانه آدمای اطرافم اینقدر اجتماعی بودن که منو خنثی کنن و یک ساعتی که توی صف بودم رو خیلی احساس نکردم. چند متر اون ور تر کنار خیابون یه دختر تقریبن بیهوش استفراغ خودشو بغل کرده بود و یه پلیس بالای سرش وایساده بود. بلاخره رفتم تو. ساختمون قدیمی بود. دیوار هاش لخت بودن و همه جا میتونستی آجرهای قرمزی که احتمالن صد سالی از عمرشون میگذشت رو ببینی. پنجره های بزرگ و سیاه و سقف بلند هم ابهت ساختمون رو بیشتر میکرد. ولی با وجود اون همه آدم در حال بالا و پایین پریدن سخت میشد نفس کشید و بدتر اینکه موزیک افتضاح بود. خوشبختانه نتونستم دوستامو پیدا کنم و بیخیالشون شدم. توی گوگل دنبال جایی با موزیک مورد علاقه ام گشتم و همون نزدیکی یکی رو پیدا کردم و چند دقیقه بعد اونجا بودم. اولش میون اون آدما احساس بیگانه بودم میکردم ولی بعد از چند دقیقه همه چی عادی شد. تا آخر وقت تو دریای راک دست و پا زدم و با دیدن تیپ گات آدمای دور و برم حال کردم. به خونه که رسیدم تقریبن هفت و نیم صبح بود. صبحانه خوردم و مسواک زدم و خوابیدم. عصر بیدار شدم و توی خواب و بیداری اخبارو چک کردم که ببینم جایی کسی خودشو ترکونده یا نه. خوشبختانه خبر چندانی نبود. تلوزیونو روشن کردم. یه گزارش از جشن دیشب نشون میداد که آخرین صحنه ش تصویر همون دختری بود که روی استفراغ خودش خوابیدده بود. باز با خودم گفتم دنیا چقدر کوچیکه.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴ساعت 16:7  توسط M
|

توی اون یکی و نیم روز چند باری از خونه تا شهر با ماشین رفتم و چند جا توی شهر سر زدم. کاری که همیشه ازش فرار کردم. بدون استثنا هر بار یه جایی از مسیر گذرمون به جاده بزرگ شمالی می افتاد. بعدن باهاش بیشتر آشنا شدم. این جاده از غربی ترین حومه شهر شروع میشه، نزدیک مرکز شهر اسمش میشه جاده "ک". جاده "ک" مرکز تجمع نایت کلاب ها و استریپ کلاب ها و محل بازاریابی تن فروش هاست و تا قلب شهر ادامه داره. مثل اینکه میزبانی جریان شهوت هزینه ای بوده که جاده بزرگ شمالی باید برای وصل بودن به قلب شهر میپرداخته، ولی زیر بارش نرفته و یک کیلومتر آخر خودش رو واگذار کرده.
دیشب رفته بودم شهر و اشتباهن نقشه موبایلم رو حذف کردم. میتونستم چند دقیقه ای دانلودش کنم، ولی فاز کله شقی و چالش طلبی و ما میتوانیم اجازه نداد. گفتم چند بار این مسیرو اومدم و میتونم راهمو پیدا کنم. همه چی خوب بوئ تا اینکه یه جایی زود پیچیدم و افتادم توی بزگراه. از بزرگراه ها متنفرم. توی ماشین قدیمی، ضعیف و سبک ام در حال حرکت با سرعت صد تا در حالی با ماشین های شاسی بلند مجهز به هشت تا ایر بگ احاطه شدم احساس امنیت نمیکنم، مخصوصن اگه حس گم شدن هم به شرایط اضافه شده باشه. بزرگراه به سمت غرب دور میرفت. اولین خروجی رو گرفتم و وارد خیابونی شدم که بار ها اسمشو شنیده بودم ولی هیچ ایده ای در مورد موقعیت و سر و تهش نداشتم. خیابونو رو به جنوب ادامه دادم و توی یه تقاطع عجیب و غریب پیچیدم به شرق. سر چند تا تقاطع بعدی سرعتمو کم کردم تا بلاخره تونستم بفهمم اسم خیابونی که توش بودم چی بود: جاده بزرگ شمالی. دوباره خیالم راحت شد که میتونم راهمو پیدا کنم، و بیست دقیقه بعدش خونه بودم.
مدت هاست گم شدم. مقصد رو گم کردم،خونه رو هم گم کردم. خوب میشد اگه یه مسیری بود که میتونستم با اطمینان توش پیش برم و بدونم که اینجوری میرسم. خوب میشد اگه زندگی یه جاده بزرگ شمالی داشت.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴ساعت 3:10  توسط M
|
یه جایی بودم بین اسکله و بار انداز. تازه تاریک شده بود. هوا خنکی ملسی داشت و تیشرت نازکم مثل یه لایه از پوستم انگار واقعن حس داشت. به آب زیر پام نگاه کردم. کدر بود و تاریک، بدون هیچ موجی. به پریدن توی آب فکر کردم. نه برای مردن. همینجوری برای پریدن و برای این که کاری کرده باشم. ترسیدم و از لبه دور شدم.
توی خودت فرکانسی رو کشف میکنی که توی کابوست حس کرده بودی. و از اون به بعد با هر نفسی که میکشی حالت به هم میخوره. میخوای از خودت فرار کنی ولی شدنی نیست. و به این میگن درونی شدن کابوس.
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 3:21  توسط M
|
جادوگر. وحشتناک تر از جادوگر و به غایت چندش آور. دوست داشتم نفت بریزم روش و آتیشش بزنم ولی هیچ کدوم از پارامترهای لازم رو نداشتم. سه سالی گذشته بود و همه نما های مهوع اش یادم رفته بود. تا خونه پر گاز روندم و به صندوقچه اطلاعات و نظریه های من در آوردیم پناه بردم، باشد که ملخک این بار بجهد.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ساعت 19:23  توسط M
|
آخرین روز کاری توی پارکینگ کارخونه یه باربکیو راه انداختن. میدونستم که ازش لذتی نمیبرم و دوست نداشتم برم، مثل مهمونی چند شب پیش که توی یه رستوران درست و حسابی برگزار شد و من پیچوندم. ولی برای پیچوندن این یکی بهانه نداشتم و از طرف دیگه یه روز کاری حساب میشد و حیف بود حقوقشو از دست بدم. کل قضیه روی فاز یکنواخت و ملایم منفی و بدون صحنه دراماتیکی گذشت. دو سه ساعت نشستم و توی گوشیم وبلاگ خوندم و هر از گاهی خودمو به چیزایی مثل برنامه تعطیلات بغل دستی یا اینکه کدوم فروشگاه آتیش به اموالش زده علاقه مند نشون دادم. فهمیدم این جماعت هم درکی از فرایند پخته شدن گوشت ندارن و با ژست باربکیو بیشتر حال میکنن. به هر حال موفق شدم آبدار (خام) ترین استیک زندگیمو بدون بالا آوردن بخورم و نیم ساعت بعدش زدم به چاک.
چند روز توی خونه تنهام و وسیله ای رو بیشتر از حد رفع نیاز جابجا نمیکنم. متاسفانه نظم و ترتیب توی فهرست نیازهای من نیست. میخواستم بخوابم که صدای در اومد. مادر ش بود و ملافه های شسته شده رو آورده بود. سر و وضع خونه رو دید و گفت ش بهش گفته قبل از اومدن به من خبر بده که من به خاطر به هم ریختگی خونه موذب نشم، ولی فکر کرده من الان باید سر کار باشم. بهم گفت که اصلن خودمو نگران نکنم و اینجا "خونه" منه. بعدش رفت. منم به خوابم ادامه دادم.
نمیدونستم چکار کنم. مسلمن نمیتونستم بشینم پای لپتاپ و کار مفیدی انجام بدم. فکر کردم برم استخر ولی نرفتم. چون آخرین بار تونسته بودم نیم ساعت یا بیشتر بدون توقف شنا کنم و ناخودآگاهم نمیخواست این موفقیت تکرار بشه. البته تنگ بودن وقت و مشکل هایی که با شامپو داشتم توجیه ظاهری قضیه بود. گفتم میرم شهر، حال و هوای شب قبل از کریسمسو رصد میکنم، یه سری به بنگلو میزنم و شاید دوستی رو اونجا دیدم.
به شهر که رسیدم بارون میومد. بارون ریزی که با کمک باد اثر سقف پیاده رو ها رو خنثی میکرد. ساعت نه و نیم بود و فکر کردم نیم ساعت رو چجوری بکشم که زودتر از ساعت ده توی بنگلو نباشم. مردی که کنارم توی پیاده رو راه میرفت در باره بارون چیزی گفت و سر صحبتو باز کرد. یه دستگاه ضبط صدا داشت که توش آب رفته بود و سعی کرده بود خشکش کنه. یه مشتری مفت برای اظهار فضل فنی خودم پیدا کردده بودم و وقت هم داشتم. پس چرا که نه. ولی هر چی بیشتر حرف میزدیم سهم من کمتر میشد. سوال میپرسید و میپرید وسط جواب من که طرز فکر اشتباه خودشو بگه یا یه سوال دیگه بپرسه. مثل یه جاده روستایی که کم کم وارد بیشه و بعد یه جنگل سیاه و متراکم میشه مکالمه مون سیاه و عذاب آور شد. جوون به نظر میرسید ولی از تجربیاتش توی سال هایی میگفت که من به دنیا نیومده بودم. شش تا از قرص های آبی رنگ پدرشو با مشروب قاطی کرده بود و بعد سعی کرده بود فرق سر خودشو با سنگ سوراخ کنه. بعدش هم تیمارستان و شوک درمانی و صد تا کوفت دیگه که من نصفه نیمه میفهمیدم. دسته کیسه پلاستیکی ای که دستش بود تحمل وزن وسایلشو نداشت و کش اومد و نازک شد و پاره شد. وسایلشو ولو کرد روی پیاده رو. پر از نگرانی های غلیظ و پارانویا بود. با هیجان و عصبیت حرف میزد. هیکل ورزیده ای داشت و میترسیدم قاطی کنه و بخواد خشونت به خرج بده. پیاده رو شیب تندی داشت و سعی میکردم طوری بایستم که قدم ازش بلند تر به نظر برسه. وقتی از تجربه های خشنش میگفت واقعن وحشتناک میشد و من بحثو بر میگردوندم به لایه اوزون و دی-هیومیدیفایر. وقتی اسمشو پرسیدم دوزاریش افتاد که باید بره. ولی نوشتن ایمیل و اسم فیسبوکش روی کارت ویزیتشو دادنش به من ده دقیقه دیگه طول کشید. ساعت ده و نیم شده بود و احساس میکردم سرم داره منفجر میشه. پریدم توی بنگلو، یه نوشیدنی گرفتم و چسبیدم به دیوار. جو کاملن چند ملیتی بود. دخترای شرق دور و پسرای شرق میانه به بقیه میچربیدن. جورابای سانتا از در و دیوار آویزون بود. یه طرف یه بالکن کوچیک مشرف به فضای داخل بود که چند نفر روش میرقصیدن. نفهمیدم مشتری هستن یا یه قسمتی از دکوراسیون. ماهی سیاه بزرگی که کف آکواریوم آروم پهلو به پهلو میشد رو نگاه میکردم و فکر میکردم به اینکه چطور میشه پوکر فیس بود. یاد سمایی افتادم. توی اون صبح سرد بهاری، چند روز قبل از عید، پناهگاه کلکچال. خانومه بهم چایی و صبحونه داد. گفت وقتی گفتم فروشگاه بسته ست قیافه ت بد جوری در هم شد. اگه پوکر فیس بودم اون روز گشنه و آش و لاش بر میگشتم پایین.
یازده و نیم زدم بیرون که به اتوبوس برسم. توی ایستگاه یه خانم سن و سال داری نشسته بود با تیپ اوراکل ماتریکس. یه پسری با لباس و کوله پشتی استتار شکار، با یه کیس تفنگ توی دستش هم اونجا ایستاده بود. تابلوی دیجیتال ایتگاه چهار تا صفرو نشون میداد و ایستگاه سمتی غرب به شرق خیابون بود، در حالی که میخواستم به غرب برم. از اوراکل پرسیدم اتوبوس غرب میاد همینجا؟ گفت آره. ساعت دوازده میرسه. پسر داشت با کوله پشتیش ور میرفت. یه اتوبوس از دور میومد ولی تابلوشو تار میدیدم. نزدیک شد و خودش بود. شماره 153. پسر اجاقش رو سر هم کرده بود و یه قابلمه کوچیک روش گذاشته بود. اوراکل خم شده بود و باهاش حرف میزد. در اتوبوس باز شد و دیوید لینچ کات داد.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ساعت 2:35  توسط M
|