In heaven everything is fine
آخرین روز کاری توی پارکینگ کارخونه یه باربکیو راه انداختن. میدونستم که ازش لذتی نمیبرم و دوست نداشتم برم، مثل مهمونی چند شب پیش که توی یه رستوران درست و حسابی برگزار شد و من پیچوندم. ولی برای پیچوندن این یکی بهانه نداشتم و از طرف دیگه یه روز کاری حساب میشد و حیف بود حقوقشو از دست بدم. کل قضیه روی فاز یکنواخت و ملایم منفی و بدون صحنه دراماتیکی گذشت. دو سه ساعت نشستم و توی گوشیم وبلاگ خوندم و هر از گاهی خودمو به چیزایی مثل برنامه تعطیلات بغل دستی یا اینکه کدوم فروشگاه آتیش به اموالش زده علاقه مند نشون دادم. فهمیدم این جماعت هم درکی از فرایند پخته شدن گوشت ندارن و با ژست باربکیو بیشتر حال میکنن. به هر حال موفق شدم آبدار (خام) ترین استیک زندگیمو بدون بالا آوردن بخورم و نیم ساعت بعدش زدم به چاک.
چند روز توی خونه تنهام و وسیله ای رو بیشتر از حد رفع نیاز جابجا نمیکنم. متاسفانه نظم و ترتیب توی فهرست نیازهای من نیست. میخواستم بخوابم که صدای در اومد. مادر ش بود و ملافه های شسته شده رو آورده بود. سر و وضع خونه رو دید و گفت ش بهش گفته قبل از اومدن به من خبر بده که من به خاطر به هم ریختگی خونه موذب نشم، ولی فکر کرده من الان باید سر کار باشم. بهم گفت که اصلن خودمو نگران نکنم و اینجا "خونه" منه. بعدش رفت. منم به خوابم ادامه دادم.
نمیدونستم چکار کنم. مسلمن نمیتونستم بشینم پای لپتاپ و کار مفیدی انجام بدم. فکر کردم برم استخر ولی نرفتم. چون آخرین بار تونسته بودم نیم ساعت یا بیشتر بدون توقف شنا کنم و ناخودآگاهم نمیخواست این موفقیت تکرار بشه. البته تنگ بودن وقت و مشکل هایی که با شامپو داشتم توجیه ظاهری قضیه بود. گفتم میرم شهر، حال و هوای شب قبل از کریسمسو رصد میکنم، یه سری به بنگلو میزنم و شاید دوستی رو اونجا دیدم.
به شهر که رسیدم بارون میومد. بارون ریزی که با کمک باد اثر سقف پیاده رو ها رو خنثی میکرد. ساعت نه و نیم بود و فکر کردم نیم ساعت رو چجوری بکشم که زودتر از ساعت ده توی بنگلو نباشم. مردی که کنارم توی پیاده رو راه میرفت در باره بارون چیزی گفت و سر صحبتو باز کرد. یه دستگاه ضبط صدا داشت که توش آب رفته بود و سعی کرده بود خشکش کنه. یه مشتری مفت برای اظهار فضل فنی خودم پیدا کردده بودم و وقت هم داشتم. پس چرا که نه. ولی هر چی بیشتر حرف میزدیم سهم من کمتر میشد. سوال میپرسید و میپرید وسط جواب من که طرز فکر اشتباه خودشو بگه یا یه سوال دیگه بپرسه. مثل یه جاده روستایی که کم کم وارد بیشه و بعد یه جنگل سیاه و متراکم میشه مکالمه مون سیاه و عذاب آور شد. جوون به نظر میرسید ولی از تجربیاتش توی سال هایی میگفت که من به دنیا نیومده بودم. شش تا از قرص های آبی رنگ پدرشو با مشروب قاطی کرده بود و بعد سعی کرده بود فرق سر خودشو با سنگ سوراخ کنه. بعدش هم تیمارستان و شوک درمانی و صد تا کوفت دیگه که من نصفه نیمه میفهمیدم. دسته کیسه پلاستیکی ای که دستش بود تحمل وزن وسایلشو نداشت و کش اومد و نازک شد و پاره شد. وسایلشو ولو کرد روی پیاده رو. پر از نگرانی های غلیظ و پارانویا بود. با هیجان و عصبیت حرف میزد. هیکل ورزیده ای داشت و میترسیدم قاطی کنه و بخواد خشونت به خرج بده. پیاده رو شیب تندی داشت و سعی میکردم طوری بایستم که قدم ازش بلند تر به نظر برسه. وقتی از تجربه های خشنش میگفت واقعن وحشتناک میشد و من بحثو بر میگردوندم به لایه اوزون و دی-هیومیدیفایر. وقتی اسمشو پرسیدم دوزاریش افتاد که باید بره. ولی نوشتن ایمیل و اسم فیسبوکش روی کارت ویزیتشو دادنش به من ده دقیقه دیگه طول کشید. ساعت ده و نیم شده بود و احساس میکردم سرم داره منفجر میشه. پریدم توی بنگلو، یه نوشیدنی گرفتم و چسبیدم به دیوار. جو کاملن چند ملیتی بود. دخترای شرق دور و پسرای شرق میانه به بقیه میچربیدن. جورابای سانتا از در و دیوار آویزون بود. یه طرف یه بالکن کوچیک مشرف به فضای داخل بود که چند نفر روش میرقصیدن. نفهمیدم مشتری هستن یا یه قسمتی از دکوراسیون. ماهی سیاه بزرگی که کف آکواریوم آروم پهلو به پهلو میشد رو نگاه میکردم و فکر میکردم به اینکه چطور میشه پوکر فیس بود. یاد سمایی افتادم. توی اون صبح سرد بهاری، چند روز قبل از عید، پناهگاه کلکچال. خانومه بهم چایی و صبحونه داد. گفت وقتی گفتم فروشگاه بسته ست قیافه ت بد جوری در هم شد. اگه پوکر فیس بودم اون روز گشنه و آش و لاش بر میگشتم پایین.
یازده و نیم زدم بیرون که به اتوبوس برسم. توی ایستگاه یه خانم سن و سال داری نشسته بود با تیپ اوراکل ماتریکس. یه پسری با لباس و کوله پشتی استتار شکار، با یه کیس تفنگ توی دستش هم اونجا ایستاده بود. تابلوی دیجیتال ایتگاه چهار تا صفرو نشون میداد و ایستگاه سمتی غرب به شرق خیابون بود، در حالی که میخواستم به غرب برم. از اوراکل پرسیدم اتوبوس غرب میاد همینجا؟ گفت آره. ساعت دوازده میرسه. پسر داشت با کوله پشتیش ور میرفت. یه اتوبوس از دور میومد ولی تابلوشو تار میدیدم. نزدیک شد و خودش بود. شماره 153. پسر اجاقش رو سر هم کرده بود و یه قابلمه کوچیک روش گذاشته بود. اوراکل خم شده بود و باهاش حرف میزد. در اتوبوس باز شد و دیوید لینچ کات داد.