بویینگ هفتصد و هفت. نسبتا قدیمی. صدای هامممممم بیش از حد بلند است.
ساعت سه
یک موبد بودایی نشسته. حرکاتش آرام و پیوسته هستند. الکل نمینوشد و علاقه ای به چیز دیگری هم نشان نمیدهد. ناراحت است. شاید از اینکه اسم میمون را گذاشتند مانکی. از پوچی ناشی از تضاد ارزش های چند هزار ساله با طنز تلخ دو نام.
دیشب
ده دقیقه ای زود رسیدم. توی ماشین نشستم و آهنگ گوش کردم. جوری رفتم که سر وقت آنجا باشم. رستوران فرانسوی بود نه ایتالیایی. لعنتی. البته این را زودتر و از اسمش فهمیده بودم که با ل شروع میشد. الان میدانم که معنی اسمش چنگال بود. به نظر پوش می آمد و با توجه به اینکه توی محله نسبتا اعیانی ای بود غیر از این هم انتظار نمیرفت . خواستم تکست بدهم ببینم آمده یا نه که گفتم حرکت ضعیفی است. تصمیم گرفتم بروم تو و منتظر بشینم. خوشبختانه تو بود. تازه رسیده بود. سر تا پا سیاه، بوت و کت چرم، یک کمی هم چاک سینه. آرایش خوب و ملایم. میانه لباس پوشیده بودم و به نظرم تصمیمم درست بود.
ساعت چهار تا چهار و نیم
زن و مرد مسن آسیایی. مرد خر و پف میکند و هر دو سرفه های بلندی میکنند. اینها مرگ خواب هستند. عین خیالشان هم نیست و برای همین در سن سیصد سالگی این طور آرام بهنظر میرسند. کاش من هم آرام بودم. کاش هر صدایی که از اینها در می آمد مثل تیری به اعصاب خسته ام نبود که از عمر من کم کند و به عمر این جنازه های زنده اضافه کند.
دیشب
طبقه بالا نشستیم و نوشیدیم و خوردیم. ازش خوشم می آید. فکرش، حرف هایش، طنزش. صحبت در مورد مو هایش و آرایشگرش را یا یک طنز جالبی تمام کرد که هنوز با مرورش میخندم. برای نوشیدن پایه تر از من بود ولی دنبال شریک جرم میگشت. خانه اش نزدیک بود. میخواست سناریو را به سمت "اینجوری نمیتونی رانندگی کنی شبو بیا خونه من بدون" سوق بدهد؟ یک راه برای فهمیدنش بود. سومین نوشیدنی را هم خوردیم.
ساعت نه
پیرمرد سفیدپوست و زن میانسال آسیایی. دوست دارم بدانم رابطه شان چیست. زن و شوهر با هدف راه افتادن کار مهاجرت زن، یا پرستار و بیمار؟ گزینه دوم محتمل تر است. خون گرم و مودب هستند. کاش همه مسافر ها مثل اینها بودند.
دیشب
گفت اوبر بگیر. از مفهوم آژانس گرفتن خوشم نمیاید. به نظرم برای مرد افت دارد و نشانه دست و پا چلفتی بودنش است. البته این مورد موجه بود و صرفا نمیخوتستم سی چوق دیگر توی پاچه ام برود. از سناریوی خانه خبری نبود و کمی توی ذوقم خورده بود. گفتم یک کم همینجا ها قدم میزنم که ردیف شوم. گفت با هم قدم میزنیم. زدیم.. نیم ساعت به موازات ساحل.
محیط ساعت
چرا محیط هماپیما اینقدر نفرت انگیز است؟ هیچ چیزی هیچوقت نتوانسته آن را کمی قابل تحمل تر کند. شاید چون کمترین اختیارات را داری. نمیتوانی حرف بزنی، بدوی، بپری، گشاد قدم برداری، باد در بدهی، یا چیزی را پرت کنی. حتی نمیتوانی روانی شوی و فریاد زنان بدوی بیرون. خسته ام. خیلی. شب قبل سه چهار ساعت خوابیده ام و روزش هم پیاده روی سنگین و ناراحتی داشته ام.
ظهر
روی زمین نشسته بودم و توی کوله پشتی ام دنبال چیزی میگشتم. یک تار موی گربه آن تو بود. دلم برای گربه تنگ شد. از بالا ترین سطح دلتنگی حرف میزنم. البته که قضیه جای خالی رابطه است وگرنه این که یک گربه بیاید با سرش آرام به پایت بکوبد که ازت نوازش گدایی کند چیز خاصی نیست. پشت دستم را نگاه کردم. جای زخم پنجه گربه هنوز معلوم است. این نشان میدهد که گذشته واقعیت دارد. خودم را جمع کردم، کوله ام را بستم، بلند شدم و ادامه دادم.
محور ساعت
از درد گردن بیدار میشوم. لعنتی. نمیدانم ساعت چند است. همه خوابند. احتمالا حتی خلبان. با گردنم بازی میکنم که خسارت را ارزیابی کنم. یاد خسارت بزرگ می افتم. خسارت کشداری که همسن خود من است. ارزیابی اش تومار دراز و بی مصرفی میشود. ولش کن ارزشش را ندارد. باز میخوابم.