بیگانه ای که من هستم
باید قبول کنیم تباهی رو، نا
بودی رو، و حتمی بودنشون رو.باید یاد بگیریم که توی این دنیای نسبی، با نسبتها کنار
بیایم. بله . نسبت ها. همه مثل همیم . همه مون از یه سری فاکتور درست
شدیم و فقط نسبتهای بین فلان فاکتور خودمون و یکی دیگه ست که تفاوت ایجاد میکنه.
مثلا، فلانی تو حسابش 100 برابر من پول داره. به جاش من 10 برابر فلانی بدبختی
دارم. و الی آخر. دیدید، اصلن ارزششو نداره به خاطر چند تا عدد ناراحت باشیم. میشه
همه اینا رو نوشت روی یه کاغذ. بعد آتیشش زد. نه که طی مراسمی باشه و اینا. با یه
حالت به تخممی باید آتیششون زد تا بفهمیم که اینا همه ش الکیه. بعد میشه
شل کرد. میشه شل کرد که دنیا راحت کارشو بکنه. راحت باهامون لقاح کنه .
با حرکات رفت و برگشت. رفت و برگشت تا آخر دنیا.
از قدیم نوشته ها. نوشته اصلی نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390 ساعت 23:19
***
تحمل اینجا داره کم کم غیرممکن میشه. نمیتونم تمرکز کنم و چیزی بخونم. نمیتونم توی خودم فرو برم و بنویسم. با خودم بیگانه شدم. همین
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۲ساعت 10:5  توسط M
|