my firiends all died in a plane crash*
دیگه نیستن. دنیای اونور، آدمای اونور، رابطه ها و ماجراها. همه گم شدن. و من خوشحالم؟ باید باشم. چون یه حجمی از پردازش بیکار شده و باید به زندگیم کمک کنه. ولی نه. چیزی که شده اینه که واقعیت کمرنگ شده، یا من کمرنگ شدم. سطح هوشیاریم اومده پایین. بیشتر طول روز. سوار ماشین که میشم دوست دارم دیگه پیاده نشم. بگیرم بخوابم همونجا. تو استفاده از کلمه ها صرفه جویی میکنم. لم میدم رو صندلیم. خمیازه روزی هزار تا. دنیام موج بر میداره تو یه لحظه و فکر میکنم مرحله بعد اینه که سقف 270 درجه دورم بچرخه و بعد پاهای آدما رو ببینم که دورم جمع میشن. ولی نمیشه. یه سناریو هست که من میرم دکتر ببینم چه مرگمه. جواب آزمایشا رو که میبینه میگه بگو یکی از بستگانت بیاد. میگم هر چی هست به خودم بگو و زندگیم آش دهن سوزی نبوده و نیست به هر حال. اونم میگه. میگه و من قانون خودمو توی ذهنم صد بار رونویسی میکنم که "آی رَدر دای این وان پیس" و میزنم به جاده و خط و نقطه میشم روی نقشه ها.
* از ترانه ای با همین نام از آلبومی با همین نام از گروه ایندی Cocoon