"آر-تی-بی اِی-سَپ یا" "به دنبال یک گلدان"
خونه میخوام. بعله. این نیازیه که چند روزه عود کرده. نیاز به خونه. نه خونه ای که بابا و مامان توش باشن. خونه ای که جای خودم باشه. مثل خونه خیابون گرگان، البته وقتایی که آ نبود، که خیلی هم پیش میومد نباشه. دلم قبض برق و تلفن میخواد، و همسایه ای که بیاد دم در و بعد از یه معاشرت کوتاه سهمم از قبضای آب و گاز و شارژ ساختمونو بهش بدم. البته اگه زنشو طوری نزنه که نتونه راه بره خیلی بهتره. کلن آروم باشه خیلی بهتره. حتی فکر کردم یه جایی رو تو شهر نزدیک اینجا اجاره کنم. اون موقع میتونم بانی رو هم بیارم حتی، و حتی تر، براش یه آمپ بخرم. میتونم آشپزی کنم و همزمان موزیک گوش کنم و باهاش بخونم. ولی، خونه توی شهرستان؟ این بد نیست؟ باید دید چی رو از دست میدم. تهران واسه من چی داره؟ اگه پایگاهم اینجا باشه چیو از دست میدم؟ روابط اجتماعی؟ نه.نه داداش.من آدم "تهران بیلیارد مام توپش بوودیم*" نیستم. هیچوقت نبودم. نتونستم بجوشم تو جمعای بیشتر از دو نفره. تولد نرفتم. مهمونی نرفتم. در واقع دعوت نشدم که برم. ولی اگه میرفتمم احتمالن وصله ناجور بودم. به جز مهمونیای خاله بازی خونوادگی هیچ جا نرفتم. دیگه چی؟ خب تهران کوه داره. با هوای خوبش. صحنه هایی داره که میشه دید و نفس عمیق کشید. از عمق فیزیکی و عمق حسی حرف میزنم. میفهمی؟ تهران زندگی شبانه داره. شبها کامل نمیمیره.
هر چی. فعلن که اینجام. خسته تر و مردد تر از اون که حرکتی بزنم. با خونه خودمون و بابا و مامان و خونه خاله میسازم توی مرخصی هام. هر چند که پر از آلودگی هستن.
حساب روزا از دستم در رفته. کلن آدم محاسبه گری نیستم. اگه با من حساب کتاب داشته باشید راحت میتونید سرمو کلاه بزارید. فک کنم شده یه هفته. ظاهرن وضعش بد نیست اونجا. نمیدونم.
و اما آخرین فیلمیکه دیدم: adaptation
فیلم با آه و ناله چارلی و لیست کردن چیزایی که دوست داره بشه و نیست شروع شد. این ینی همزاد پنداری تا ملاقات خدا. رفتم تو فضا. یه جایی اون وسط مسطا، میگه این خیلی مهمه که یه علاقه شهوت واری به یه چیز داشته باشی. اینجوری میشه دنیا رو به تیکه های کوچیک قابل حضم تبدیل کرد (نقل به مضمون). خب این درست همون کاریه که من نمیکنم.
*زدبازی- داستان ما