انگشتهای پام در حال یخ زدن هستن. باید جوراب بپوشم ولی اینرسی سکون رو بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس میکنم. علاوه بر این، نمیدونم جوراب ضخیم تمیز دارم یا نه. الان یادم اومد که دارم! بقیه خوابیدن. صبح توی خواب و بیداری بودم که شنیدم پسرک به مادرش گفت "فکر میکنم باید به م بگیم از اینجا بره". پر شدم از احساس بد. من نمیخوام برم. پسرک عنق و خشکه. مکالمه ش با من به جواب های تک کلمه ای خلاصه میشه. حق هم داره. امشب که از بیرون اومد خودش اومد و بهم سلام کرد و موقع خواب هم شب بخیر گفت. شاید بشه به این گفت پیشرفت. شاید هم عقب نشینی تاکتیکی این ارتش یه نفره باشه برای بیرون انداختن من. حق داره. یه غریبه آخرین چیزیه که میخوای توی اتاق سابقت باشه.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:32  توسط M
|