بی سر و ته از امروز
دچار یک جور رخوت آغشته به بیخیالی هستم. یا بیخیالی آغشته به رخوت. پیگیر کارهام نیستم. همچنان از جیب میخورم و عین خیالم هم نیست. کشف جدید و عجیبم علاقه ام به خرید کردنه. خرید روزانه از فروشگاه های بزرگ. یه سبد یا چرخ ور میدارم و از یه طرف فروشگاه تا طرف دیگه، دونه دونه راهرو ها رو طی میکنم. دنبال جنس های تخفیف خورده میگردم و خرید چند درصد زیر قیمت بزرگترین دستاوردمه. صبح رفتم کتابخونه به این امید که چند ساعت روی کارم متمرکز باشم. اونجا دیدم تبدیل دو شاخه لپتابم رو توی خونه جا گذاشتم. با استفاده از ته مونده باتری و سهمیه روزانه استفاده از کامپیوتر های کتابخونه دو ساعت هم کار نکردم و برگشتم. سر راه رفتم فروشگاه، قصابی، و میوه فروشی و با چند تا پلاستیک خرید رسیدم خونه. ساندویچ ناهارم رو خوردم و آشپزی کردم. همسایه شرقی ذخیره هیزم خوبی جلوی در پشتی خونه اش داشت و از دودکشش دود سفیدی بلند میشد. ستون بخار سفید از ماهیابه من تا نزدیک سقف ادمه داشت. چند تا عکس ازش گرفتم. غذا آماده شد و باز ناهار خوردم. پسرک و مادرش رسیدند. زن رفت بیرون و مشغول هیزم شکستن شد. با تبر کنده تکه های کوتاه کنده درخت را در راستای طول تکه تکه میکرد. خیلی کلاسیک و کانتری وار. بعد هم اومد و شومینه رو روشن کرد. یاد همه ساعت های کودکیم افتادم که صرف زل زدن به آتش کرده بودم و احساس پشیمونی نکردم. به زن گفتم روز خوبی نداشتم، خسته ام و میخوام چرتی بزنم. شماره حسابش رو گرفتم و قبل از خواب اجاره رو براش واریز کردم.