یک شنبه کپک زده
صبح با صدای یک پرنده سمج بیدار شدم. به اندازه کافی خوابیده بودم. نمیدانم چه پرنده ای بود. میدانستم که تویی نیست. روی درخت توی پارکینگ یک تویی زندگی میکند. هر روز موقع رفتن سر کار اگر خیلی دیرم نشده باشد چند ثانیه ای می ایستم تا پیدایش کنم. نمیدانم از این خواندن پر هیجان چه هدفی دارد. هر چه. آن را دوست خودم میدانم و اگر صبح با صدایش بیدار شوم-اتفاقی که تا حالا نیفتاده- روزم با لبخند شروع میشود.
با خودم قرار گذاشته بودم که امروز به چند کار عقب افتاده برسم. با وحشت سراغ کمد لباس هایم رفتم. چرا وحشت؟ دیروز گفتم بد نیست شب بعد از کار بروم بیرون و گشتی بزنم. توی فاز انتخاب لباس بودم که لکه های روی پیرهن سورمه ای ام را دیدم. همان که پنج سال پیش به قصد پوشیدن در مصاحبه های کاری خریده بودم و در همان اولین مصاحبه کار خودش را کرده بود و یوق بردگی رو دور گردنم انداخته بود. حدس میزدم لکه ها چه هستند، ولی باز کمی امید داشتم که چیز دیگری باشند. مثلا پیرهنم سرطان پوست گرفته باشد. آرام بیرونش آوردم. کپک، قارچ، یا به قول فرنگی ها mold هفتاد درصد سطح پیرهنم را پوشانده بود. بد جوری توی ذوقم خورد. همه لباس های قابل پوشیدنم توی آن کمد هستند و این یعنی همه شان همین حجم از کپک را حمل میکردند. انگیزه ای برای چک کردن آنها نداشتم. چوب لباسی پیراهن سورمه ای را پشت در آویزان کردم، بی خیال هرزه گردی شب شدم، و رفتم سر کار.
صبح از عزای لباس هایم در آمده بودم. چندتایشان را از کمد در آوردم و تقریبا با دقت ور انداز کردم. اثری از کپک ندیدم. شاید به خاطر روشن تر بودنشان کپک ها صرفا دیده نمیشدند. البته با تکاندن لباس ها هم اثری از گرد هاگ ها ندیدم که موید جواب منفی آزمایش بصری بود. صبحانه خوردم و کمی مرتب کردم. س پیام داد و گفت اگر امروز خانه هستم صاحبخانه میخواهد بیاید و کپک های در و دیوار را تمیز کند. گفتم قبل از یازده باید برم. البته بایدی در کار نبود. ولی دوست ندارم سوژه بی ملاحظگی آدم های باشم که دو ساعت زودتر خبر میدهند میخواهیم بشاشیم به آخر هفته ات. از طرفی مثل همیشه خودم را روی مرز افسردگی احساس میکردم و باید به خودم میرسیدم. مخصوصا اینکه باید یک دست لباس پلوخوری میخریدم.
خریدم. راحت میتوان گفت که توی آن لباس ها شبیه شوفر ها میشوم. ولی به جهنم. ژاکت سبز ارتشی چک پوینتی است که در سیر و سلوک ظاهری باید تیک بخورد و من تا حالا آن را نداشته ام. به علاوه، برای مناسبت مورد نظر تیپ مناسبی به حساب می آید. بعد به مرکز شهر رفتم. قدم زدن بی هدفم در مرکز شهر از رقت انگیز ترین تصویر هایی است که سراغ دارم. پیمایش شهر برای پیمایش شهر برای هیچی. بی هیچ هدفی. رفتم سمت آب. رفتم نوک یکی از این لنگر گاه ها و آنجا ماندم و ماهی گرفتن مردم و رفت و آمد قایق ها را نگاه کردم تا خورشدی پشت پل خلیج غروب کرد. آدم ها دو تا دو تا، سه تا سه تا، یا تنها بیرون بودند. سه تا پسر آسیایی با هم شوخی دستی میکردند، بلند بلند میخندیدند و در کل فاکتور آرامش را از فضا گرفته بودند. در دنیای ایده آل من این کار قانون شکنی و در این ابعاد مجازاتش اعدام است. یاد مرد چینی ای افتادم که آن روز وقتی روی نیمکت رو به دریا نشسته بودیم تمام مدت پشت سرمان بود و بلند و عصبی با موبایلش حرف میزد و من را هم عصبی کرده بود. این همان اثر پروانه ای است. زنای دو نفر در چین میتواند چهل سال بعد مانع زنای دو نفر در گوشه دیگری از دنیا شود. برگشتم خانه. قبلش به چهار تا سوپر مارکت سر زدم. دنبال محصولات مبارزه با کپک بودم و نهایتا یک اسپری سفید کننده خریدم که شک دارم به دردم بخورد چون توی اینترنت چیزهای جالب تری دیده بودم. کار دیگری که کردم چرت زدن توی ماشینم بود. بیست دقیقه چرت عمیق. ظاهر خوبی ندارد، ولی با آن در صلح هستم. بیشتر روز ها وقت استراحت سر کار هم همین کار را میکنم. یک چرت کوتاه کافی است من را برای مدتی از این دنیا دور کند، ریستارت کند، و تر و تازه و با لوح سفیدی که آماده قهوه ای شدن است به دنیا برگرداند. چند ماه پیش توی پارکینگ یک مرکز خرید در حال چرت بودم که پلیس آمد سراغم. زد به شیشه و بیدارم کرد، اسم و رسمم را پرسید و توی گجت اش چک کرد. بعد معذرت خواهی کرد و گفت اینجا دزدی میشود و آنها هم باید چک کنند. گفتم مشکلی نیست. خب این بد ترین پیامدی است که چرت زدن توی ماشین میتواند داشته باشد و همانطور که میبینید می ارزد.
به خانه که رسیدم دیدم اتاقم دستکاری شده. یعنی حدود یک چهارم سقف از کپک ها تمیز شده بود، یا بهتر بگویم سعی کرده بودند تمیزش کنم. پرسیدم صاحبخانه اینجا بوده؟ و ش از توی اتاقش گفت آره. توضیح بیشتری نداد. شاید شاکی بود که من خانه نبودم و مجبور شده بوده خودش را برساند خانه و شاید هم کمکی بکند. این که بدون اطلاع من توی اتاقم رفته بودند هم نشان میداد که توی مود خوبی نیست که البته همه اینها به جهنم. کار دیگری که در لیست امروزم داشتن نوشتن چند خط در این خانه بود که تا چند ثانیه دیگر تمام میشود. این تنها کاری خواهد بود که امروز به طور تقریبا کامل انجام دادم.