سرریز های توله خرس

از پرنده آبی بگو

دیروز رفتم شهر. بیشتر وقت تلف کردن بود. خواسته و ناخواسته. وسط هاش با ماشین رفتم ته یکی از اسکله های بزرگ مشرف به صحنه غروب خورشید پارک کردم. از نیم ساعت قبل از غروب تا یکی دو ساعت بعدش. کاپشنم که به آخرین فناوری های حفظ گرما مجهز است به اندازه کافی گرم بود. با این حال به جز ده دقیقه توی ماشین بودم. چرت زدم، رادیو گوش کردم، نوشتم، و مهمتر از همه، کاری نکردم. مثل یک بدن بدون روح ولو شدم روی صندلی ماشین. منظره غروب خورشید پشت پل خلیج زیبایی کارت پستال واری داشت. سطح آب درخشش طلایی غروب را منعکس میکرد و قایق های بادبانی کوچک از سمت راست کادر وارد میشدند و آرام آرام میرفتند تا از سمت چپ آن خارج شوند. با خودم گفتم الان که اینجایی، اوضاع هم که بد نیست، دیگر چرا حالت خراب است؟ پر بودم از نفرت و رکود. از آخرین باری که تا این حد از خودم متنفر بودم مدت ها میگذشت. به پشت سرم نگاه کردم. یک موج سینوسی. سینوسی هم نه، یک موج. بالا و پایین. سقوط و صعود. فرو رفتن توی گه و بلند شدن و دو تا پله بالا رفتن. مشخصا توی گه بودم، تا خرخره و بدون دلیلی که از زاویده دید ناظر خارجی مشخص باشد. آینه بغل سمت چپ را نگاه میکردم صرفا چون سرم به سمتش بود و از انگیزه برای حرکت کردن خالی بودم. فکر کردم این خودش است. پایین تر از این نمیتوانی بروی. یکی دو قدم پایین تر میشود آن ور خط. وقتش است بالا بیایی. حرکتی، دستاوردی، چیزی. 

رفتم نزدیکی مرکز شهر. یک قوطی نوشیدنی را با استرس و بیشترین سرعتی که میتوانستم توی ماشین خوردم و پیاده و بدون کاپشن گرم ام راه افتادم. دو سه دقیقه بعد کمی شنگول بودم و نیم ساعت بعد، درست بعد از خوردن چیزبرگر خوب بودن را احساس کردم. این چیزی است که زیاد برایم پیش نمی آید. با خودم گفتم همین است. آبجو و فست فود همراه با کوکاکولا فرمول خوب بودن فیزیکی من است. تا ساعت ده که برگشتم همچنان خوب بودم. سردم نشد و از هوای خنک و مرطوب سرخوش بودم. دوست داشتم بیشتر میماندم و کاری میکردم ولی باید صبح زود بیدار میشدم. 

روزم با صدای پرنده مورد علاقه ام شروع شد. این نشانه خوبی بود. بعد نعش یک پرنده مرده را جلوی خانه از وسط خیابان جمع کردم و گذاشتم کنار پیاده رو به این امید که خوراک دوست هایش شود و به طبیعت برگردد. ازش یک عکس انداختم که با یک کپشن از نیل یانگ گذاشتم توی اینستاگرام. کمی بعد جلوی خانه روکی بودم. تا مقصد تقریبا صد کیلومتر راه بود و بعد پیاده روی با یک گروه کوچک و بعد تر باز صد کیلومتر تا خانه. یک روز با دوز بالایی از روکی و چه از این بهتر؟ البته سعی کردم که او از من اووردوز نکند. یعنی اصراری بر هم قدم بودن نداشتم. نه با او و نه با آدم های خوب دیگری که بودند و نتیجه خوب بود. خوب تا حد درد گرفتن عضله های فک از خنده زیاد. به خونه ش که رسیدیم تا بره دستشویی و بیاد با گربه هاش سرگرم بودم. انگار دیگر غریبی نمیکردند. خداحافظی. سوار ماشینم که شدم گربه هاش پریدند روی ماشین. از بیرون پوزه هایشان را به پنجره میمالیدند. شیشه را پایین کشیدم و سانسا پرید تو. سانسا یک گربه برمه با پوست قهوه ای شبیه پوست بولداگ است که زنگوله ای دور گردنش بسته شده. جلوی ماشین و روی پا هایم دوری زد و بعد رفت سمت عقب. ولی با وضعیت آنجا آشنا نبود و احساس کرد گیر افتاده. پیاده شدم و در عقب را باز کردم و او هم پرید بیرون. خودم سوار شدم و استارت زدم. یکی دو دقیقه همانجا ماندم. نمیخواستم بروم. کجا میرفتم؟ برای رسیدن است و من در مقصد بودم. البته این پنجاه درصد قضیه است. چون مقصد در من نبود. آرام راه افتادم که گربه ها را له نکنم، در حالی که میدانستم گربه ها با هوش تر از این حرف ها هستند و آرام رفتنم دلیل دیگری دارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر ۱۳۹۵ساعت 16:50  توسط M  |