Phoniness
من اینجا چکار میکنم؟ سوالی که همیشه بوده. چون هیچوقت احساس تعلق به جایی که بوده ام را نداشته ام. شاید کارم همین است. به چالش کشیدن این حس ناراحت. برای همین است که تک و تنها توی یک بار پر از سفیدپوست های گردن کلفت پوشیده شده با خالکوبی های رنگی و کاپشن های چرم مشکی هستم. ترفند ساده و کار آمدی است. سه قدم از منطقه امنت خارج شو و دو قدم برگرد عقب. منطقه امنت گسترش پیدا کرده است. زیاد هم کار سختی نیست. حد اقل اینجا. احساس نمیکنم کسی در حال آنالیز کردنم است. احتمالا های هستند یا دغدغه های مهم تری دارند. مثل فرار از دست پلیس. عدم تعلق را میگفتم.
سال ها یکی از آرزوهایم زندگی کردن در یک دوبلکس چوبی بود. از وقتی ز را دیدم آرزوی دیگرم زندگی کردن با او بود. الان با ز در دوبلکس چوبی زندگی میکنم. بعد از ظهر لباس هایم را پهن میکردم که خشک شوند. از اتاقش داد زد که "میشه اینقدر راه نری؟". از این دلخوری ها زیاد است. خانه چوبی صدا میدهد. صدا نمیداد هم همین بود. بو میداد یا میلرزید یا چیز دیگری. بلاخره راهی برای به گل نشستن رویایم پیدا میشد. برای استارت خوردن حس بیگانگی و اینکه بپرسم "من اینجا چکار میکنم؟".
بیگانه در همه جا و با همه کس و همه چیز. من بیگانه ام. بیگانه با این سیاره. سیاره من کجاست؟ نمیدانم. بعید نیست با سیاره خودم هم بیگانه باشم. با هر چیز دورتر از یک میلیمتر از سطح مغزم. حتی با خود مغزم. با مغز مغزم.