آرامش
اون جنگ تموم شد. از توش پیروز در اومدم، ولی خسته و زخمی. بعد از دو هفته چند ساعت وقت پیدا کردم که با خودم تنها باشم و زخمهام رو بلیسم تا مبارزه بعدی شروع شه. وضعیت فیزیکیم راحتی نزدیک به ایده آلی داره. روی مبل ولو شدم و پاهامو دراز کردم. سه ساعتی هست که اینجام. سه ساعت پیش ز گفت میره بخوابه و منم همینجا لم دادم و زیپ کیسه خوابم رو کامل باز کردم و مثل پتو کشیدمش روی خودم. به شوخی به ز گفتم لپتابم رو بیاره. جدی رفت و آورد. با شارژر و ماوس و کیبورد وایرلس و چهارپایه و تخته ای که زیر لپتاب میگذارم. بهش گفتم یه آبجوب هم میخوام. آورد. گفتم دو تا میخواستم. دومی رو هم آورد. گفتم حرف نداره. گفت من هم خیلی جاها بهش حال دادم. شبه و آروم. ته آسمون، همون سمتی که شهر هست، به روشنی میزنه. زیر اون روشنایی چند هزار تا آدم توی کلاب ها و بار ها و خونه ها مشغول نوشیدن و کشیدن و مالوندن و کردن هستن. من نه. زیر اون نور توی یکی از رستوران های شیک مشرف به خلیج از مدیر بزرگ تا راننده کامیون های شرکتی که توش کار میکنم لباس های شاد پوشیدن و یه نمه مست، از میون لبخند هاشون آروغ های گرون قیمت میزنن. من نه. دو سه باری چند تا فشفشه توی آسمون منفجر شد. هر بار برگشتم و به نوسان نور رو روی دیوار و سایه خودم نگاه کردم. کاش میتونستم اون چند ثانیه رو ثبت کنم. فضا آرومه. آخرین باری که متوجه آرامش فضا شدم من و ز توی بالکن نشسته بودیم. بهش گفتم خیلی عجیب آرومه. آروم نموند. فردا صبحش خبر زلزله رو که به ز دادم پرید و رادیو رو روشن کرد. مثل گزارش های خبری توی فیلم های ژانر بلایای طبیعی بود. گوینده با هیجان حرف میزد و سعی میکرد توی جمله های کوتاه و پربار همه ابعاد رو پوشش بده. ز زد زیر گریه و سعی کرد با خانواده ش تماس بگیره. گفتم بهشون تکست بده و با خودم فکر کردم این آدم چقدر احمقه. میگفتم. به آرامش مشکوکم.