قبر اشتباهی
خستگی نهادینه شده. برای خسته بودن دلیل لازم ندارم. خستگی آغشته به رخوت و رکود. قضیه دیگه تاثیریه که ازش راضی نیستم. تاثیر ز. سایه و وزنش رو روی تک تک لحظه هام و افکار و رفتارم حس میکنم و میدونم که این وضعیت سالمی نیست. باید راهی پیدا کنم که از روی اون صندلی بلندش کنم. جای ز اونجا نیست. حتی نزدیک اونجا هم نیست. بیدار که شدم عصبی بودم. اولین کاری که کردم این بود که رفتم توی نشیمن و کوله و کفشهام و چند تا خرت و پرت دیگه ایم که اونجا افتاده بودن رو جمع کردم. گفت امروز زیاد خوشحال نیستی. گفتم خوبم. فقط آماده سفر نیستم. نمیدونم چیزامو از کجا گیر بیارم. گفت فقط همینه؟ لحنش مثل اون شب توی اتوبوس بود، وقتی که یه کم از نگرانی هام براش گفتم و آروم با بازوش کوبید به بازوم و گفت "همه چی درست میشه". یه کم مکث. آره فقط همین و یه لبخند زدم. سه روز وقت دارم و آماده نیستم. باید یه لیست درست کنم.