Old man take a look at my life, I'm a lot like you*
صبح روز کریسمس. برنامه ای ندارم. خونه قدیمی هستم.بعد از تقریبا شیش ماه. این خونه رو دوست دارم. توی اتاق سوم پشت میز تحریر ز نشستم. ز احتمالا الان یه جایی وسط اقیانوس آرامه. از لای پنجره هوای ازه و خنک میاد و صدای موزیکی پیت. سلیقه خوبی داره توی موزیک. پیت، همسایه جنوبی، پیرمردی که تنها زندگی میکنه، کلاه سرش میزاره و یه مزدای بادمجونی رنگ داره، هنوز اینجاست. اون اواخر داشت سعی میکرد خونه ش رو بفروشه ولی یه مشکل هایی داشت. شاید الان دیگه منصرف شده. زیر خونه ش یه بیل به دیوار تکیه داده شده. کمی از خاک زیر خونه برداشته شده. پروژه های نیمه تمام. پروژه های نیمه تمامی که تمامت میکنن.
تمام شدن یعنی چی؟ تمام شدن یه نقطه ست؟ یه طیف؟ یا یه سایه؟ برگشت پذیره یا یک طرفه؟ خوبه یا بد؟ آیا پیت به تمام شدنش فکر میکنه؟ آیا من باید به تمام شدنم فک کنم؟
*اولد من- نیل یانگ