آدمخوار در خانه اسکی
به مسافرخانه که رسیدیم دوش گرفتم و ولو شدم روی تخت. بالشت و کیسه خواب را گذاشتم پشتم و در حالت نیمه نشسته وضعیت راحتی پیدا کردم. شب قبل کتاب مورد علاقه ام را توی لابی پیدا کرده بودم. لابی که چه عرض کنم. مثل یک بار متروکه بود. چند تا میز غذا خوری، یک میز بیلیارد با رویه پاره، چند تا مبل، یک شومینه بزرگ، یک پیشخوان که معلوم بود زمانی نوشیدنی سرو میکرده، و البته قفسه معروف کتاب ها و بازی ها. کتاب را میگفتم. نسبتا بزرگ،ب ا فونت درشت و جلد سخت. این خواندنش را راحت تر میکرد. با خودم برده بودمش به اتاقم چون فکر نمیکردم کسی به اندازه من به آن اهمیت بدهد. آهسته میخواندم. خیلی از جمله ها را بر میگشتم و دوباره کلمه به کلمه میخواندم و کیف میکردم. باز به "لا ماکارنا" رسیدم. اینقدر برایم جذاب بود که از آن عکس گرفتم و گذاشتم اینستاگرام تا آن لحظه و حال ثبت شود. سرخوش بودم. آنقدر که دست کردم زیر تخت.
یکی از صد ها نظریه ای که دارم این است که بعد از فعالیت بدنی سنگین نباید الکل وارد بدنم کنم. چون در آن حالت بدن مشغول بازسازی آسیب وارد شده به مفاصل و ماهیچه ها است و اگر با غنی کردن خون از پروتئین و کلسیم و گلوکزامین به این عملیات ریکاوری کمک نمیکنیم، حد اقل نباید با نوشیدن الکل کار را سخت تر کنیم. مخصوصا من با این وضعیت ناجور مفاصلم که در نیمه اول سی سالگی دارند متلاشی میشوند. ولی خوب من سرخوش بودم. تنهایی توی محیط جدید و راحت با یک لحاف کلفت و کتاب مورد علاقه ام برایم جشنی بود که برای تکمیل کردنش میتوانستم این بار را استثنا قائل شوم. دست کردم زیر تخت و جعبه "آشپزخانه" ام را بیرون کشیدم. جعبه آشپزخانه دو مواقع غیر سفر اسمش "جعبه رخت چرک ها" یا "زیر لپتاپی" است، و من به طور عجیبی با این تناقض هیچ مشکلی ندارم. توی جعبه دو تا بطری داشتم. یکی سبز و یکی قهوه ای. سبز را برداشتم. همینطور جعبه زردرنگ کرکر نمکی. در این گوشه از دنیا، این نزدیک ترین چیز به بیسکوییت ترد است که توانسته ام پیدا کنم. این هم از ترکیب های نوستالژیک مورد علاقه ام است. من را میبرد به تابستان هشت-نه سال پیش. خوابگاه مجیدیه، اوج افسردگی، و قبل از پیدا شدن سر و کله الف. شب ها تا دیروقت تا صبح پای کامپیوترم بودم، وقت میکشتم و کارتون ترجمه میکردم. هنوز خنکی بامداد و صدای جاروی رفتگر با وضوح بالا توی ذهنم هست. خیلی از روزها صبحانه ام بیسکویت ترد و دلستر بود که از فروشگاه خوابگاه میخریدم. مثل الان توی فاز سالم خوری نبودم و البته فکر میکردم دلستر غنی از ویتامین های خانواده بی است. از اینجا که نگاه میکنم، سیاهی و نکبت آن روز ها را نمیبینم و برای همین حس خوبی نسبت به آنها دارم.
بگذریم. جشنم را شروع کردم ولی آنقدر که انتظار داشتم خوب پیش نرفت. ترکیب خوردنی ها طعم و حس نسخه اصلی و وطنی آنها را نداشت و مثل همیشه سر و کله آدمها هم پیدا شد. در را باز کرد و توی چهارچوب ایستاد. از لبخند و تعجبش خواندم که فکر میکند مچم را در حال تک خوری گرفته. پرسید تو نمی آیی پاب؟ گفتم که نه و خیلی خسته ام و فعلا هستم و شاید بعدا بروم پیششان. واقعا فکر میکردم شاید بعدا بروم. این معااشرت ها گاهی خوب و جذاب میشود ولی خب این کمتر از بیست درصد موارد است. هشتاد و خرده ای درصد باقی موارد باید ناراحت جمع را تحمل کنم و هر ثانیه برایم هزار سال طول بکشد تا موقع رفتن شود. خوشبختانه آدم با فهمی است و زیاد گیر نداد. در واقع آدم خیلی با فهمی است و توی فکر این هستم که ازش علف بگیرم.
چند دقیقه بعد گروه دوم برگشتند. جزئیات برنامه شان برایم اهمیتی نداشت ولی از از روی نزاکت و اجتماعی بودن سوال کردم و علاقه نشان دادم. خواستند بروند رستوران. شب قبل گفته بودم که پایه ام ولی واقعا حسش نبود. تا یکی دو سال پیش، میرفتم که سر حرفم مانده باشم ولی دیگر زیاد اهمیتی نمیدهم- حد اقل تا وقتی هزینه ای برای کسی نداشته باشد- و اسم این را گذاشته ام بزرگ شدن. میدانستم قرار است چند ساعت در باره کوهنوردی و صخره نوردی و سفر حرف بزنند و خب این با چیزی که من میخواستم فرق داشت. من سکوت و سکون و آرامش میخواستم و رسیدن به کلمه "ماهیتابه چدنی" توی کتابم که به جز همانجا روی تخت، جای دیگری امید به پیدا کردنش نداشتم.
صبح. خوردن صبحانه و جمع کردن وسایلم تقریبا شش ماه طول کشید. دو دل بودم که چکار کنم و تا یک دقیقه قبل از دیدن ماشین نیل هنوز تصمیمی نگرفته بودم. ته دلم میخواستم پیدایشان نکنم و مستقیم برگردم خانه ولی باید خودم را در موقعیت های دشوار قرار دهم تا وضعیتم بهتر شود. سه چهار تا میز را به هم چسبانده بودند و کیپ تا کیپ نشسته بودند. چای سفارش دادم و رفتم سمت میز. ریموند بلند شد که برود و صندلی اش را به من داد. مثل خودمم انگار اهل آن جمع نبود و من را فرشته نجات خودش میدید. نیم ساعتی نشستم. به آستانه تحملم رسیده بود و فکر میکردم چرا کسی بلند نمیشود بزند به چاک که اِیمی با گفتن "وای چقدر داره خوش میگذره" ماشه ام را کشید. بلند شدم و گفتم من دیگه میزنم به جاده.
با جاده و شهر ها آشنا تر بودم. حتی توانستم جای پمپ بنزین بدون پرسنل تی-کویتی که به ارزان بودن بنزینش معروف است را تشخیص دهم. با این وجود باز هانتلی را رد کردم بدون اینکه پمپ بنزین یا مکدونالد آن را ببینم. این اتفاق تا حالا چند بار افتاده از درگیری های ذهنی جدی این روزهایم است. این ها روی نقشه چسبیده به جاده اصلی هستند. حتی وقتی با کمک مسیریاب پیدایشان میکنی بر جاده هستند. ولی هربار برای رفتن به آنها به هوش و حواس خودم تکیه کرده ام گند زده ام. اینها گفتن ندارد البته. مثل بقیه چیزهایی که اینجا مینویسم.
چند ساعت بعد خانه بودم. چرت زده و خیس عرق از گرمای هوا و کمی ورزش. برنامه این بود که دوش بگیرم و یک ساعت بعد ل را ببینم که گفت دستش درد میکند و خانه میماند. نگفتم پس می آیم خانه ات. حتی خوشحال هم شدم از اینکه همه شب را وقت دارم با خودم "کچ آپ" کنم.