سرریز های توله خرس

when my time comes, ruined

توی حال نشسته بودم یه اجرای آکوستیک نگاه میکردم. چستر میخوند و مایک گیتار میزد. ده بیست نفر دور و برشون بودن. بچه سال، تینیجر، بعضا گات. تاریخ آپلود ویدئو سال دو هزار و ده بود. ده سال پیش. با اینکه احتمالا اینجا همسن الان منه خیلی فاز گرفته بودم.

در واشد و اومد تو. نمیدونم چجوری میفهمه که الان دوست دارم تنها باشم و دقیقا سر موقع میاد که برینه به فضا. یه چیزی در باره باتل نک پرسید. دری وری. جواب دادم. بعد گف اینم از هموناست؟ گفتم نه این فلانیه که چند سال پیش خودشو کشت. کاش نمیگفتم. یه خنده کوچیکی کرد. گه. میخندی؟ من اینجا نشستم با صدای آقای بنینگتون حس گرفتم بعد تو میخندی؟ گفت مونده چجوری به برادرش بگه از مادرش که امروز اسکن مغز داشته یه حالی بپرسه. که مادرش فکر میکرده یکشنبه توی کلیسا خونده در حالی که نخونده بوده. دوباره آلارم ها توی مرکز عملیات مغز من روشن شدن:

وضعیت: تخلیه احساسی آدم خارج از دایره صمیمیت

واکنش: عملیات دیوار سنگی

چیزی نگفتم. شاید یکی دو تا نفس عمیق با صدا کشیدم که یعنی آره خیلی سخته. یکی دو تا جمله دیگه گفت و دید از من چیزی گیرش نمیاد و رفت. 

آدم بدی نیست ولی روی طول موجی کار میکنه که برای من پارازیت حساب میشه. درکش نمیکنم و گذشته از اون، و من آدم نزدیک شدن به آدمهای رندوم نیستم. مخصوصا این یکی که یه سیاهچاله بالقوه ست. گاهی به این فکر میکنم که اگه بخواد بعد از رفتنم از اینجا هم باهام در تماس بمونه چی؟ شاید زیادی اینجا موندم. شاید باید بساطمو جمع کنم و برم خونه بعدی؟ ولی خاطرات مصائب جای قبلی پشتمو میلرزونه.

در هر صورت، اون آدمی که این باید براش بیرون بریزه نیستم. من خودم اون برادری هستم که از پدر و مادرش سراغ نمیگیره. شاید باید اینو بهش بگم دفعه بعد که ولم کنه. یا نه. باید دیوار سنگی رو استوار نگه دارم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۹ساعت 14:40  توسط M  |