خون و باقی چیز ها
رفتم خون اهدا کردم. به حق غلط های نکرده. چند روزی بود توی فکرش بودم، به این امید که به وضع کبدم و لخته خون توی پام کمک کنه. صبح بعد از دور همی با حضور رییس بزرگ - این نشست ها در عین حوصله سربر بودن یه جنبه های جالبی از طرز فکر آدمها رو نشون میدادن، یکی اینکه فقط من احساس نمیکنم توی شوروی قبل از فروپاشی هستیم، و دیگه حمله های جیم و نفس نفس زدن های هیجانیش بعد از هر حمله- دوباره گوگل کردم و دیدم قبل از ظهر سه تا جای خالی هست. رزرو کردم و زدم بیرون. فرایند ساده و روون و تقریبا بدون درد و معطلی بود، به جز کاغذ بازی و جواب دادن به هزار تا سوال. تقریبا یه ساعت اونجا بودم. از گیجی و حال خرابی بعدش میترسیدم ولی از اون هم خبری نبود. انگار نیم لیتر خون اضافی داشتم تو بدنم که باید میدادم میرفت. کلی دو دو تا چهارتا کردم و به این نتیجه رسیدم که عصر نرم استخر. گفتم به جاش میرم همون بار مورد علاقه تاریک و کثیف توی پاساژ سنت کلوین. یه اجرای کوچیک داشت امشب. کانتری مانتری. اون رو هم نرفتم. بند فرعی رو قبلا دو بار دیده بودم. ساز هاشون رو خودشون از پیت حلبی و این جور چیزها درست کرده ن و کلا تم راستیک و جالبی دارن. مشکل اینه که یه کم اغراق شده هستن و یه رگه ای از آلفا میل بودن هم توشون هست که من زیاد حال نمیکنم. بند اصلی ظاهرا خوب بود. یه جوون لاغر و دراز با لبخند کج و کوله و کلاه کابویی. توی شرایط عای همین یکی هم ارزش رفتن تا شهر و ده چوق پول ورودی رو داشت. ولی خب، نرفتم، چون شرایط عادی نیست. شرایط خیلی وقته عادی نیست. تقریبا سه و چند سال. و روز به روز هم غیر عادی تر میشه.
توی اینستا یه ویدئو از یه میمون و یه بولداگ فرستادم واسه ر که سر صحبتو وا کنم. چند خطی حال و احوال کردیم تا اینکه من پرسیدم خودت چی؟ چت نصفه کاره موند. این داره روحم رو یواش یواش گاز میزنه. آدمی که اینقدر نقش پررنگی توی زندگی من تو این کشور داشت داره میذارتم کنار. دلیل؟ چند تا حدس میزنم. دهن لقی اون کایلی هرزه، تاثیر دوست پسرش، خل بازی های من توی ایام قرنطینه، بحران میانسالی خودش، بالا رفتن ایگوش، یا پایین رفتن جایگاه من. گفتن نداره که به عنوان یه آدم بد بین بیشتر احتمال رو روی گزینه آخر میزارم.
اسمم رو گذاشتم توی لیست برنامه آخر هفته. به امید اینکه ه ببینه و بیاد. دوست هاش توی برنامه هستن. روزی چند بار لیست رو چک میکنم ولی تا حالا که خبری ازش نبوده. اگه نیاد احتمالا من هم کنسل کنم. چمیدونم. باید خودم رو از این زندونی که توش هستم در بیارم. مسخره ست رو حساب درگیری های ک با این آدما منم ازشون دوری کنم بعد خود ک هم بعد از مهاجرتش آدم حسابم نکنه و جواب سلامم رو زورکی بده. به خودم میگم نباید آخر هفته رو با همچین برنامه مسخره ای حروم کنی. باید دو سه ساعت برونی سمت جنوب و توی اون مسیرهای کمتر پا خورده تک و تنها بری بالا و شب کنار شکارچی ها توی کلبه بمونی. به خودم پوزخند میزنم که آره حتما. میدونم آخر هفته توی خونه میمونم و کاری نمیکنم. روز های لجز و کشداری رو میگذرونم.