سرریز های توله خرس

بدون عنوان

ساعت سه وپنجاه و چهار دقیقه (استناد به لپتاب)

بقیه اهل بیت ( خاله و پسر خاله) خوابن

من هستم، جناب گذشته م، جناب آینده م،و یه پشه که میخواد انتقام دوستشو ازم بگیره

جدا از جناب پشه، ما سه تا با هم یه جلسه تشکیل دادیم. مدتی بود منتظرش بودم. خونه خودم نمیشد.یه جای با اصالت تر لازمه برای دعوت کردن این حضرات. دور هم جمع شدیم ببینیم من اصلن تو این دنیا چه کاره م، چکار کردم، ، چکار میخوام بکنم. ولی تا همین لحظه هر سه تامون ساکت بودیم.  فقط نشستیم و حضور همو حس کردیم. هیچکدوممون نمیخواد شروع کنه. انگار که همه میدونیم این یه چیزیه که واردش نشیم خیلی بهتره. گذشته نسبتن آرومه. یه وقار خاصی تو چهره شه. میدونه تو این جمع کمترین تقصیر رو دوششه. اگه چیزی نمیگه از بزرگواریشه. حتی میتونه لبخند بزنه، ولی برای رعایت حال ما دو تای دیگه نمیزنه. آینده اما، پریشونه. لبشو میجوه. گاهن  تا جایی که میتونه انگشتای پاشو برعکس و  به بالا خم میکنه. نگاهش توی یهناحیه ای بین زانو هاش تا یه کم جلوتر از پاهاش میچرخه. شرمنده ست. شرمنده چیزایی که میدونه، وشرمنده این سکوت. و من، مثل همیشه دنبال فهمیدن چرا هام. چرا اینجوری شد؟ از سقوط از کی شروع شد؟ اول فوق لیسانس؟ اول دانشگا؟ دبیرستان؟ دبستان؟ کودکستان؟ یا از همون لحظه تولد؟ دیگه چه اهمیتی داره؟ خستم. خستم. الان میفهمم نداشتن یه تکیه گاه تو بچگی چقدر برام سنگین تموم شده.پدر و مادری که همیشه بیشتر ازم میخواستن و میخواستن یه اژدها پرورش بدن. ولی اژدها کجا و این گربه سیاه و کثیف لرزون که به زور پشتشو صاف نگه داشته  کجا؟ 

دستا. فقط دستا معلوم بودن. دستای من نبودن. دستای لرزون و مردد من نبودن. صدای من نبود. نیست. اشتبا نشده؟ یا شده؟ یا ...

پ.ن. از قدیم نوشته ها بود. پست اصلی نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ساعت 4:40

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 17:16  توسط M  |