escape artist drowns in bathtub practicing her act
بروی حمام و آخر کار ببینی یادت رفته بطری آب معدنی را توی تشت آب گرم بگذاری و دلت نیاید مو هایت را با آب پر از جرم شیر آب بکشی و آب بطری را همانطور سرد -نه یخ نه حتی وواقعن سرد- روی یرت خالی کنی و فردا صبحش با گلودرد از خواب بیدار شوی و بدانی که این شروع سرما خوردگی است.
سر کار اجازه بگیری که بروی کمپ و استراحت کنی که بقیه هم مریض نشوند. به محض رسیدن بپری توی حمام که بهتر است الان دوش بگیرم که کولر میتواند ملایم تر کار کند. کارت که تمام شد در که به طور غریزی پشت سرت قفل کرده ای باز نشود.
ذهنت تصویر خانم جوان را به یاد بیاورد که به پشت توی وان پر از آب خوابیده و دستها و پاهایش (دستها از پشت) بسته شده اند و فقط پاهایش از آب بیرون هستند و وان نیمه پر است و شیر آب باز و دختر نمیتواند خودش را نجات بدهد و بعد از شدید ترین تکانهایی که میتواند به خودش بدهد بیهوش میشود و چند ثانیه بعد باز به هوش می آید و چند تکان دیگر و باز بیهوش میشود و باز به هوش می آید و باز از هوش میرود و دیگر حرکت نمیکند و میفهمی که مرده است.
نمیخواهی بمیری. نه اینطوری. نه الان. نمیخواهی دوباره تجربه نزدیک به مرگ داشته باشی و همه زندگی لعنتی ات را در یک لحظه ببینی. هوای حمام گرم و دم کرده است و فکر میکنی با کار کردن فن و خارج شدن هوا و جایگزین شدنش با بخار آب، تا سه چهار ساعت دیگر که هم اتاقی ات می آید دوام نمیآوری. از خفگی یا حمله قلبی. قلبت سینه ات را میکوبد. و بدنت بیشتر از عرق خیس است تا آب. دیوانه وار به وسط در لگد میزنی تا بین دو تا از پانل های عمودی وسط آن شکافی باز شود. سر شلنگ را درون شکاف گیر میدهی تا باز بماند. صورتت را به در میچسبانی و چند نفس عمیق از هوای خنک اتاق میکشی. یک ساعت طول میکشد تا با چوب لباسی که از دیوار حمام کنده ای بالای در را ریزریز بشکنی تا بتوانی دو تا از پانل ها از جای خود در بیاوری و از حمام خارج شوی.