سرریز های توله خرس

مثل یه کاردستی. یه کاردستی که ناشیانه و از سر اجبار درست شده باشه. تو راست میگفتی. تو حق داشتی. البته قبل از این هم کینه ای از تو توی ذهنم نبود. 

خسته ام. خیلی.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:20  توسط M  | 

one done, one zillion to go

یه نرم افزار دانلود کردم که میتونه چند تا صدای ساده رو با فرکانسهای مختلف پخش کنه. از یک هرتز تا بیست و دو کیلو هرتز. دلیل؟ برای اینکه رابطه نوت ها و فرکانس رو باور کنم. خب، این یه مورد حل شد.

 

پ.ن. صبح جمعه و شکم خالی و یه کرختی دلچسبی که خودم رو تسلیمش کردم و معجزه موسیقی با "سیگور رُز". 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:31  توسط M  | 

quitting

نامه  استعفام رو تایپ کردم،  پرینت گرفتم، امضا زدم، و اسکن کردم. فقط باید ایمیل بشه. حسی که دارم یه جور استرس شدیده. حتی شاید بشه گفت ترس. با خودم فکر میکنم که من کی اینقدر پوسی شدم؟ شاید همیشه بودم و نمیدونستم. همیشه تا اونجا که تونستم محافظه کار بودم و قدم هام رو مطمئن و فقط با اتکا به خودم برداشتم. علت اینکه خودمو نسبت به خیلی ها عقب میبینم همینه. وقتی میخوای همه چیزو رعایت کنی باید بیخیال سرعت بشی. این قدم بزرگیه. بزرگترین قدیمیه که تا حالا در انحراف از مسیری که دارم میرم برداشتم. اولین باره که استعفا میدم. بعد از تقریبن سه و نیم سال کار توی این شرکت. کار یا حمالی؟ زمان مشخص میکنه. هر چی. شاید ریسک بزرگی باشه. موقعیت استیبل و وظایف ساده و سبک و حقوق نسبتن خوب از خوبیهای شغلم هستن. خیلی ها، از پدربزرگم گرفته تا رییسم بهم میگن که دارم اشتباه میکنم. ولی چیزایی هم هستن که همه نمیبینن. اینکه طرز فکر جهادی صنعتو به گه کشیده و این هر روز من ایده آل گرا رو شکنجه میکنه، این که بیشتر آدمای اینجا نون شو من بازیشون رو میخورن و تنها چیزی که مهم نیست حقیقته، این که جو دفتر ما از لحاظ وراجی همکارا و محتوای بحث ها در حد دفتر تاکسی سرویسه، اینکه دارم توی کارم درجا میزنم، این که نظارت کردن روی چیزی که قبل از رسیدن به من از سه تا فیلتر گذشته کاری نیست که من بخوام، و خیلی چیزهای دیگه. آره. این کارو باید همون سه چهار ماه پیش بعد از گرفتن گواهی سه سال سابقه کار میکردم. پس جای تردیدی نیست. دوستی میگفت همیشه به این امید میره سر یه کار جدید که یکی دو ماه دیگه بزنه بیرون. من بعد از سه سال و نیم دارم میزنم بیرون و احساس خارج شدن از "سِیف زون" رو دارم. احساسی که از صد تا منبع شناخته و ناشناخته سرچشمه گرفته و بهترین کاری که میتونم باهاش بکنم اینه که انگشت وسطم رو بهش نشون بدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:10  توسط M  | 

about living up to your potential

ناپلئون در دومین دوره تبعیدش توی جزیره سنت هلن مریض شد. خون بالا می آورد که دونه های سیاهی هم توش بود. درست یا غلط، طبق دانش اون زمان این نشونه سرطان ریه بوده. ارادتمندانی که اطرافش بودن با فهمیدن این موضوع از یه دغدغه ذهنی آزاد شدن. با خودشون فکر گفتن که "خب، سرطان. پس ناپلئون اگه هنوز توی خاک فرانسه بود و جنگ واترلو رو برده بود و قیامش به پیروزی رسیده بود و دوباره امپراطور شده بود هم زیاد زنده نمیموند. پس به هر حال این زمان، حالا چند ماه دیر تر یا زودتر آخر کار ناپلئون بوده. آخر کتابش اینجا بوده و با این حساب اون تا نزدیک آخر کتابش خوب اومده.

پتانسیل زندگی. یعنی بهترین چیزی که هر آدمی میتونه باشه. یه سیستم ارزش گذاری آدم ها هست که اصل و اساسش نسبتی از این پتانسیله که به فعلیت رسیده. یه کسر که صورتش موفقیت هاییه که توی زندگیت ثبت کردی و مخرجش موفقیت هایی که امکان به دست آوردنشون رو داشتی. هر آدمی بهتر از هر کسی میتونه خودش رو با این معیار بسنجه. برای گرفتن امتیاز خوب توی این سیستم دو تا راه داری. یک- بزرگ کردن کمیت صورت کسر. فاکتور فعلیت خودت رو بالا ببری. تو زمینه های مختلف پیشرفت کنی و لیست دستاورد هات رو بلند و بلند تر کنی. دو- کوچیک کردن مخرج کسر. کم شدن استعداد ها و توانایی ها، با ثابت موندن دستاورد ها. این یکی عجیبه، و بهتره کسی روش حساب نکنه. ولی این همون فاکتور جادویی ایه که وقتی به بن بست رسیدی و هیچ موفقیت دیگه ای رو پیش روت نمیبینی، به دادت میرسه، مخرج کسر رو کم میکنه و امتیازت رو بالا میبره. این جا بحث پیش میاد. خیلی. مثلن در مورد ناپلئون. ناگهان یه تیکه بزرگ از مخرج کسرش کات شد. ولی چجوری؟ با بیماری ای که خدا میدونه از چند سال پیش شروع شده بوده. یه همچین چیزی میتونه خارج از اراده آدم باشه. ولی میشه فرض کرد که درصدی از پتانسیل ها که به فعلیت میرسن هم وابسته به شرایط تحمیل شده به آدم هستن و کنترلی روشون وجود نداره. مثل فضایی آموزشی لازم برای شکوفا شدن استعدادها. خب، حتی میشه از این هم جلو تر رفت. از دیدگاه جبر فیزیکی همه چیز از کنترل آدم خارجه. پس این سیستم ارزش گذاری، و هر سیستم ارزش گذاری دیگه ای کاملن بی اعتباره. باز هم مثل همیشه صحنه مبارزه نظریه های من یه برنده واقعی بیشتر نداره. متریالیسم. یه اژدهای بدون نقص که میاد توی میدون و همه رقیبهاش رو پوف میکنه و تمام. واقعن وقتی شروع کردم به نوشتن نمیخواستم به اینجا برسم. به خاطر وقتتون متاسفم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:58  توسط M  |