شش ژانویه سال هجده
امیدی به بهتر شدن وضعیتم ندارم. به نظرم هر کاری که تونستم کردم و الان بهترین جایی هستم که میتونم باشم. ولی وضعیت قابل قبولی نیست. و از الان هر چیزی فقط میتونه بد تر بشه. داره میشه. تک و توک علایق باقی مونده ام دونه دونه قربانی ضعف هام میشن و به چیزهایی خاکستری مثل بقیه چیز ها تبدیل میشن. میتونم اون "که چی" معروفو بعد از هر اراده و آرزویی از خودم بپرسم و هیچ جوابی نداشته باشم. راه نجاتی از این وضعیت نمی بینم و این خیلی ناراحت کننده ست. وقتی بین تو و نقطه پایان چیزی نباشه، فرقی نمیکنه توی نیم متریش باشی یا هزار کیلومتریش.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۶ساعت 16:30  توسط M
|
بعد از ظهر یک روز تابستونی. داشتم میروندم سمت خونه. آفتاب تیز بود. صد-دویست متر جلوتر از خودم روی خیابون یه سراب دیدم. فکر کردم چند وقته همچین چیزی ندیدم. چند سال! هر چی فکر کردم فکر کردم سراب به انگلیسی چی میشه یادم نیومد. فقط این توی ذهنم بود که اسم یه مدل هواپیما هم هست. یک دقیقه بعد پشت چراغ قرمز قبل از ورودی بزرگراه شماره 16، چشمم به اسم مدل ماشین جلویی افتاد. میتسوبیشی میراژ. میراژ!
+ نوشته شده در شنبه نهم دی ۱۳۹۶ساعت 14:29  توسط M
|
روز ها رو یکی یکی به شب میرسونم. بدون هیجان، بدون خاطره، بدون دستاورد. اینجور زندگی آدم رو گم و گور میکنه. مثل این که توی فضای بی کران شناور باشی، تنها، بدون اینکه به چیزی وصل باشی، یا حتی بدون اینکه چیزی اطرافت وجود داشته باشه. توی همچین حالتی حرکت با سرعت ثابت از سکون غیر قابل تشخیصه. حرکت میکنی بدون اینکه احساس کنی. عمرت میگذره بدون اینکه زندگی کرده باشی.
هفته پیش داشتم برای همکارهام میگفتم که وقتی فیسبوک همکارهای سابقم رو برای دوستی پیشنهاد میده، روی ضربدر گوشه مستطیل های پیشنهاد کلیک میکنم و هر بار میگم لوزر، لوزر، لوزر. بله. طبق خیلی از معیار های موفقیت اونها بازنده هستن و من برنده. ولی کافیه این لایه سطحی رو کنار بزنیم. با معیار گرفتن احساس خوشبختی، من بازنده سابق، بازنده حال، و احتمالا بازنده آینده خواهم بود.
داشتم کریس کرنل گوش میکردم:
"من چرخهای غلطان تو نیستم، من خود اتوبانم
من قالیچه پرنده تو نیستم، من خود آسمونم
من باد وزان تو نیستم، من آذرخشم
من ماه پاییزی تو نیستم، من خود شبم"
کریس مثل خودم شاکی و ناراحته. احتمالا از دست احمق های همیشه طلبکار. شاید هم کریس بیخود ناراحته. شاید توهم داره، خودش رو گم کرده، و فکر میکنه جاییه که واقعا نیست. شاید برای همین زد به سیم آخر و خودش رو به ته طناب دار بست که دیگه بیشتر از این گم نشه.
این همه علافی و بیهودگی سرچ میکنم. اول توی حافظه ام و بعد گوگل و یوتیوب. یکی دو ماه پیش توی اخبار شنیدم یکی از آهنگ های جزیره ای ها که اینجا معروفه توی یه انیمیشن دیزنی کار شده. آهنگی بود که سر کار قبلی هزار بار شنیده بودمش. پیداش کردم. معجونی بود از شادی، امید، پیروزی و خوشبختی. گور بابای عقل و هوش و دغدغه های قرن بیستمی. مثل خود جزیره ای ها. یه قسمت انگلیسی هم بهش اضافه شده بود که نمیدونم ترجمه نسخه اصلی هست یا نه:
"توی شب روی تک تک ستاره ها اسم میگذاریم،
میدونیم کجا هستیم
میدونیم کی هستیم"
یادم افتاد چقدر این همون چیزیه که من میخوام. دونستن موقعیت و هویت خودم. سهل ممتنع. باید ستاره شناسی یاد بگیرم.
آهنگ کریس کرنل
تکه انیمیشن دیزنی
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 13:20  توسط M
|
صبح روز کریسمس. برنامه ای ندارم. خونه قدیمی هستم.بعد از تقریبا شیش ماه. این خونه رو دوست دارم. توی اتاق سوم پشت میز تحریر ز نشستم. ز احتمالا الان یه جایی وسط اقیانوس آرامه. از لای پنجره هوای ازه و خنک میاد و صدای موزیکی پیت. سلیقه خوبی داره توی موزیک. پیت، همسایه جنوبی، پیرمردی که تنها زندگی میکنه، کلاه سرش میزاره و یه مزدای بادمجونی رنگ داره، هنوز اینجاست. اون اواخر داشت سعی میکرد خونه ش رو بفروشه ولی یه مشکل هایی داشت. شاید الان دیگه منصرف شده. زیر خونه ش یه بیل به دیوار تکیه داده شده. کمی از خاک زیر خونه برداشته شده. پروژه های نیمه تمام. پروژه های نیمه تمامی که تمامت میکنن.
تمام شدن یعنی چی؟ تمام شدن یه نقطه ست؟ یه طیف؟ یا یه سایه؟ برگشت پذیره یا یک طرفه؟ خوبه یا بد؟ آیا پیت به تمام شدنش فکر میکنه؟ آیا من باید به تمام شدنم فک کنم؟
*اولد من- نیل یانگ
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ساعت 0:44  توسط M
|