کاش چیزی خوشحالم میکرد. کاش چیزی آرومم میکرد. احساس میکنم توی survival mode هستم. وضعیت خوب از اینجایی که هستم به قدری دور به نظر میاد که حتی تصورش هم نمیکنم. قبلا بهتر بودم. هدف هام قابل لمس بودن و اونها رو دور از دسترس نمیدیدم، بهشون فکر میکردم، در جهتشون قدم میگذاشتم، و بهشون میرسیدم. اما حالا حتی نمیدونم چی میخوام. دنبال هدف های گنگی مثل خوشحالی و آرامش و خوشبختی هستم. اینها مفهوم هستن نه هدف. هدف باید کمیت داشته باشه. باید مختصات داشته باشه، با صفر و یک قابل تعریف باشه. درسته؟ نمیدونم. ولی من اینجوری یاد گرفتم و به جز این بلد نیستم. رفیقی میگفت کاری بکن که خوشحالت کنه تا حالت خوب شه. کاری که خوشحالم کنه؟ چی خوشحالم میکنه؟ چی دوست دارم؟ مسخره ست که این برام سوال سختی باشه. تا این حد از زندگی جدا شدم. وقت آزادم به جای تفریح با کارهایی پر شده که لذت چندانی توشون نیست و بیشتر شبیه اعتیاد هستن. هنوز یکی دو تا عشق (passion) دارم. 1911 و 1967. جزئیات بماند.
به فکر بیرون اومدن از این وضعیت هستم. به فکر فرار. روزی چند بار سعی میکنم نفشه فرار بکشم. نمیشه. هر حرکت گیر یه چیزیه که گیر یه چیز دیگه ست. در مقیاس بزرگ سه تا حلقه نه چندان بزرگ از علت و معلول ها توی سه محور فضای کارتزین قفلم کردن. مثل شاه یه بازی شطرنج هستم که همه مهره هاش کشته شدن و خودش هم دو تا خونه بیشتر واسه حرکت نداره: خونه و کار
چندین سال پیش اینجا نوشتم که خودمو زخمی میکنم، و کسی توی کامنت ها گفت که نگهم میداره. کاش نگه دارنده دیگه ای پیدا میشد. من واقعا خسته م.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۷ساعت 13:41  توسط M
|
گاهی وقتها حسش پیدامیشه که آهنگی بزنم و بخونم و ضبط کنم. ولی از شرایط همچین کاری اینه که توی خونه تنها باشم چون ج آدم فضول و وراج و در بعضی زمینه ها بی ملاحظه ای هستنش و من میترسم در مورد صدام نظر بده و مجبور شم بکشمش. امروز بیرون بود که حسش اومد. حتی فکر کردم که باید با خودم کنار بیام و دفعه بعد که گذرم افتاد یه کلاه حصیری با لبه کوتاه بخرم که ظاهرم رو به بلوز پیوند بده. گفتم اجالتا اینبار کلاه نقاب دار ارتشی رو سرم بگذارم ببینم چجوری میشه. دفعه اول رو ضبط و پخش کردم و دیدم که کلاه اصلا توی کادر نیست. البته خراب هم کرده بودم. اومدم دفعه دوم رو شروع کنم که صدای ماشینش رو شنیدم. گه. گاهی فکر میکنم کاش راهی بود که میتونستم به مقامات دولتی لو بدم که ج هم در آمد داره و هم کمک هزینه بیکاری میگیره که دلم خنک شه. آدم فروشی در یوتوپیای من رفتار پسندیده ای به شمار میره و تجربه ثابت کرده که خودم توی همین جامعه هم باهاش مشکل تئوریک ندارم. ولی خب ظاهرا سیستمی برای همچین کاری وجود نداره. حالا یه گوگل میکنم شاید هم پیدا شد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۷ساعت 12:57  توسط M
|
به مسافرخانه که رسیدیم دوش گرفتم و ولو شدم روی تخت. بالشت و کیسه خواب را گذاشتم پشتم و در حالت نیمه نشسته وضعیت راحتی پیدا کردم. شب قبل کتاب مورد علاقه ام را توی لابی پیدا کرده بودم. لابی که چه عرض کنم. مثل یک بار متروکه بود. چند تا میز غذا خوری، یک میز بیلیارد با رویه پاره، چند تا مبل، یک شومینه بزرگ، یک پیشخوان که معلوم بود زمانی نوشیدنی سرو میکرده، و البته قفسه معروف کتاب ها و بازی ها. کتاب را میگفتم. نسبتا بزرگ،ب ا فونت درشت و جلد سخت. این خواندنش را راحت تر میکرد. با خودم برده بودمش به اتاقم چون فکر نمیکردم کسی به اندازه من به آن اهمیت بدهد. آهسته میخواندم. خیلی از جمله ها را بر میگشتم و دوباره کلمه به کلمه میخواندم و کیف میکردم. باز به "لا ماکارنا" رسیدم. اینقدر برایم جذاب بود که از آن عکس گرفتم و گذاشتم اینستاگرام تا آن لحظه و حال ثبت شود. سرخوش بودم. آنقدر که دست کردم زیر تخت.
یکی از صد ها نظریه ای که دارم این است که بعد از فعالیت بدنی سنگین نباید الکل وارد بدنم کنم. چون در آن حالت بدن مشغول بازسازی آسیب وارد شده به مفاصل و ماهیچه ها است و اگر با غنی کردن خون از پروتئین و کلسیم و گلوکزامین به این عملیات ریکاوری کمک نمیکنیم، حد اقل نباید با نوشیدن الکل کار را سخت تر کنیم. مخصوصا من با این وضعیت ناجور مفاصلم که در نیمه اول سی سالگی دارند متلاشی میشوند. ولی خوب من سرخوش بودم. تنهایی توی محیط جدید و راحت با یک لحاف کلفت و کتاب مورد علاقه ام برایم جشنی بود که برای تکمیل کردنش میتوانستم این بار را استثنا قائل شوم. دست کردم زیر تخت و جعبه "آشپزخانه" ام را بیرون کشیدم. جعبه آشپزخانه دو مواقع غیر سفر اسمش "جعبه رخت چرک ها" یا "زیر لپتاپی" است، و من به طور عجیبی با این تناقض هیچ مشکلی ندارم. توی جعبه دو تا بطری داشتم. یکی سبز و یکی قهوه ای. سبز را برداشتم. همینطور جعبه زردرنگ کرکر نمکی. در این گوشه از دنیا، این نزدیک ترین چیز به بیسکوییت ترد است که توانسته ام پیدا کنم. این هم از ترکیب های نوستالژیک مورد علاقه ام است. من را میبرد به تابستان هشت-نه سال پیش. خوابگاه مجیدیه، اوج افسردگی، و قبل از پیدا شدن سر و کله الف. شب ها تا دیروقت تا صبح پای کامپیوترم بودم، وقت میکشتم و کارتون ترجمه میکردم. هنوز خنکی بامداد و صدای جاروی رفتگر با وضوح بالا توی ذهنم هست. خیلی از روزها صبحانه ام بیسکویت ترد و دلستر بود که از فروشگاه خوابگاه میخریدم. مثل الان توی فاز سالم خوری نبودم و البته فکر میکردم دلستر غنی از ویتامین های خانواده بی است. از اینجا که نگاه میکنم، سیاهی و نکبت آن روز ها را نمیبینم و برای همین حس خوبی نسبت به آنها دارم.
بگذریم. جشنم را شروع کردم ولی آنقدر که انتظار داشتم خوب پیش نرفت. ترکیب خوردنی ها طعم و حس نسخه اصلی و وطنی آنها را نداشت و مثل همیشه سر و کله آدمها هم پیدا شد. در را باز کرد و توی چهارچوب ایستاد. از لبخند و تعجبش خواندم که فکر میکند مچم را در حال تک خوری گرفته. پرسید تو نمی آیی پاب؟ گفتم که نه و خیلی خسته ام و فعلا هستم و شاید بعدا بروم پیششان. واقعا فکر میکردم شاید بعدا بروم. این معااشرت ها گاهی خوب و جذاب میشود ولی خب این کمتر از بیست درصد موارد است. هشتاد و خرده ای درصد باقی موارد باید ناراحت جمع را تحمل کنم و هر ثانیه برایم هزار سال طول بکشد تا موقع رفتن شود. خوشبختانه آدم با فهمی است و زیاد گیر نداد. در واقع آدم خیلی با فهمی است و توی فکر این هستم که ازش علف بگیرم.
چند دقیقه بعد گروه دوم برگشتند. جزئیات برنامه شان برایم اهمیتی نداشت ولی از از روی نزاکت و اجتماعی بودن سوال کردم و علاقه نشان دادم. خواستند بروند رستوران. شب قبل گفته بودم که پایه ام ولی واقعا حسش نبود. تا یکی دو سال پیش، میرفتم که سر حرفم مانده باشم ولی دیگر زیاد اهمیتی نمیدهم- حد اقل تا وقتی هزینه ای برای کسی نداشته باشد- و اسم این را گذاشته ام بزرگ شدن. میدانستم قرار است چند ساعت در باره کوهنوردی و صخره نوردی و سفر حرف بزنند و خب این با چیزی که من میخواستم فرق داشت. من سکوت و سکون و آرامش میخواستم و رسیدن به کلمه "ماهیتابه چدنی" توی کتابم که به جز همانجا روی تخت، جای دیگری امید به پیدا کردنش نداشتم.
صبح. خوردن صبحانه و جمع کردن وسایلم تقریبا شش ماه طول کشید. دو دل بودم که چکار کنم و تا یک دقیقه قبل از دیدن ماشین نیل هنوز تصمیمی نگرفته بودم. ته دلم میخواستم پیدایشان نکنم و مستقیم برگردم خانه ولی باید خودم را در موقعیت های دشوار قرار دهم تا وضعیتم بهتر شود. سه چهار تا میز را به هم چسبانده بودند و کیپ تا کیپ نشسته بودند. چای سفارش دادم و رفتم سمت میز. ریموند بلند شد که برود و صندلی اش را به من داد. مثل خودمم انگار اهل آن جمع نبود و من را فرشته نجات خودش میدید. نیم ساعتی نشستم. به آستانه تحملم رسیده بود و فکر میکردم چرا کسی بلند نمیشود بزند به چاک که اِیمی با گفتن "وای چقدر داره خوش میگذره" ماشه ام را کشید. بلند شدم و گفتم من دیگه میزنم به جاده.
با جاده و شهر ها آشنا تر بودم. حتی توانستم جای پمپ بنزین بدون پرسنل تی-کویتی که به ارزان بودن بنزینش معروف است را تشخیص دهم. با این وجود باز هانتلی را رد کردم بدون اینکه پمپ بنزین یا مکدونالد آن را ببینم. این اتفاق تا حالا چند بار افتاده از درگیری های ذهنی جدی این روزهایم است. این ها روی نقشه چسبیده به جاده اصلی هستند. حتی وقتی با کمک مسیریاب پیدایشان میکنی بر جاده هستند. ولی هربار برای رفتن به آنها به هوش و حواس خودم تکیه کرده ام گند زده ام. اینها گفتن ندارد البته. مثل بقیه چیزهایی که اینجا مینویسم.
چند ساعت بعد خانه بودم. چرت زده و خیس عرق از گرمای هوا و کمی ورزش. برنامه این بود که دوش بگیرم و یک ساعت بعد ل را ببینم که گفت دستش درد میکند و خانه میماند. نگفتم پس می آیم خانه ات. حتی خوشحال هم شدم از اینکه همه شب را وقت دارم با خودم "کچ آپ" کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۷ساعت 14:13  توسط M
|
یه روز یه دستی به سر و روی اینجا میکشم. یه پشتیبان میگیرم از نوشته هام، عکس و نوشته اون بالا رو عوض میکنم، و حتی کاپوت وبلاگ رو میزنم بالا و اون موزیک زمینه رو دوباره راه میندازم. حتی شاید بهتون حق انتخاب دادم و یه آهنگ دیگه هم اضافه کردم. آهنگ جدید میشه "از زمین تا پلوتون" از امیر آرام. یه آهنگ معرکه از یه خواننده گمنام. مفهوم نارضایتی همیشگی و نرسیدن و موزیک هیپی کامیونیتی های بیابون های آمریکا. درسته. از "Vanishing point" حرف میزنم. بعضی از کار های دیگه ش هم کم و بیش همچین فضایی رو دارن. مثل صدای شب. شاید کل قضیه فقط یه کپی برداری ساده از اون سبک موسیقی غربی باشه، ولی خب همین کافیه. همین که پنجاه سال پیش توی فضای ایران تونسته همچین کاری رو جمع کنه و ارائه بده کم نیست. بگذریم از اینکه فاز عرفانی و صوفی گریش نشون میده صرفا آدم کپی کاری نیست.
امیر آرام برام جذابه (بعضی از آهنگهاش) چون آغشته به نوستالوژیه. مثل فریدون فروغی یا شهر قصه یا چیز های دیگه ای که طی صد ها ساعت حبس توی پیکان جوانان پدرم در دوران کودکی میشنیدیم. امان از قدرت نوستالوژی.
خواستم بیشتر بنویسم و یه جا از بی تفاوتی مردمی که بیرون میکده "سگ تشنه" نشسته بودم اعلام انزجار کنم ولی ولش کن. انگشتهام سنگینی میکنن. شاید بعدا.
پ.ن. الان دیدم آرام رفته زیر بیرق رجوی. حیف. امان از سن و سال و زوال عقل.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند ۱۳۹۷ساعت 12:7  توسط M
|