چیزهایی که گواهی میدهند
من واقعن دارم اینجا زندگی میکنم.
من واقعن دارم اینجا زندگی میکنم.
از پله های پل ایستگاه که اومدیم پایین مسیرمون جدا می شد. خداحافظی کردیم. اون از خیابون رد شد و من پیاده رو رو ادامه دادم. چند ثانیه نگذشته بود که با خودم گفتم "چرا من بلند شدم و رفتم پیششون نشستم؟ اگه میخواست اینقدر نزدیک بشینه خودش میومد. حرکتم درست نبوده". بعد به مفهوم "حرکت درست" فکر کردم و معیار سنجش درست بودن رفتار. این از مواردی بود که نمیشد براش درست یا غلط متصور شد. مثل مزه غذا که ممکنه یکی خوشش بیاد و یکی نه. پس تا جایی که رفتارت توی محوده مجاز باشه، میتونی به خودت بنازی که چه حرکت قشنگی کردم، یا اینکه مثل من خودتو زیر شماتت کنی که این چه کاری بود کردم.
گفت حالا با اون برگ کاغذتون يه چيزي درست کنيد که نشون دهنده شخصيتتون باشه و وقتي ميام ازتون تحول بگيرم توضيح بديد. طبيعتن بيشتر بچه ها قايق يا هواپيما (موشک) درست کردن. من درنا هم بلد بودم ولي همون قايقو درست کردم. در توضيحش گفتم "من م هستم. ده ساله که دارم مثل يه قايق بادباني اينور و اونور ميرم و اميدوارم اينجا جايي باشه که لنگرمو بندازم و آروم بگيرم". خودم هم تحت تاثير قرار گفتم :))
راستي خريدم. هر دوشونو!
روي پاکت سريال باجت ام نوشته که توي کتابخونه اينو نخوريد. يعني ديگه آخر ترد بودنه. سوژه خيلي بدي براي تبليغ نيست، ولي روي پاکت محصول باجت رقت انگيزه. طلبه کالاي باجت نمياد توي فروشگاه روي پاکتو بخونه که مطمئن بشه قند و کلسترول مضر و فيبر و کوفت و زهر مار هر صد گرم از عني که ميخواد صبحونه ميل کنه بالا پايين نباشه. فقط همون نوشته آبي باجت رو ميبينه و براي اطمينان يواشکي کميت قيمت بر حسب وزن رو با قفسه هاي يمين و يسار مقايسه ميکنه که مطمئن شه چيز ارزونتري وجود نداره. و خريداري که دغدغه مند هزينه تغذيه سالم نيست، ميدونه که اولين ملاکش دوري از محصول باجته. قلمرو اون ستون رنگارنگ پرميوم هاست.
زیر دوش بودم. خواستم آب را ببندم که دسته شیر دوش از جا در آمد و دیگر جا نرفت، در حالی که آب باز بود. سریع خودم را شستم و حوله پیچ کردم. ش و ن را صدا زدم ولی جوابی نشنیدم. رفته بودند. همه خانه را دنبال شیر فلکه آب گشتم ولی نبود. زنگ زدم به ش که احتمالن تازه به خانه مادرش رسیده بود. او هم نمیدانست. گفت باید بیاید. تا آمدنش لباس پوشیدم و دور تا دور خانه را از تو و بیرون دنبال شیر فلکه گشتم. نبود. ش با لبخندش رسید و اوضاع را دید. به جایی زنگ زد و جای شیر فلکه را پرسید. آنها هم نمیدانستند. توی حیاط دو تا چاله پر از گل و کرم و حلزون بود که درپوش چوبی داشتند. زیر یکی از درختها کوهی از برگ پوسیده ریخته بود که کنار زدنشان همت زیادی را میطلبید که در من نبود. ش خونسرد نشان میداد. به من گفت که فقط آب است و چیز مهمی نیست. من هم آرامتر شدم. داشت با سر دوشی ور میرفت که چشمم به اسم شرکت سازنده اش افتاد. به سراغ گوگل رفتم و توانستم قسمتی از کار را انجام بدهم. ابزار میخواستم. ش توی گاراژ بود و یک رد بول نیم لیتری برای خودش باز کرده بود. یک انبردست و یک ست آچار آلن ازش گرفتم و یک دقیقه بعد جریان آب قطع شده بود. کمی بعد ترش رفتم که ابزار ها را سر جایشان بگذارم. ش داشت تخت ن که قرار بود برایش مشتری بیاید را دستمال میکشید. گفتم از این آرام بودنتان خوشم می آید. من هم باید از شماها یاد بگیرم. گفت خب چیز خاصی نبود. اگه آب داشت روی فرش یا وسایل میریخت استرسی میشدم. گفتم در آن صورت من که سکته میکردم. خندیدیم. نگاهی به کف گاراژ که جارو زده بودم انداخت و با خوشحالی گفت خوشگل شده. گفت بهتر است برود پیش مادرش و ش و اگر من کار تحویل تخت را انجام بدهم خیلی خوب خواهد شد. جزئیات را برایم توضیح داد. پرسیدم اگر مشتری پول نداد و گفت بعدن واریز میکنند چی؟ گفت مشکلی نیست بده برود.
لوله کش جوانک شنگولی بود و کارش را بلد بود. جوراب هایش آبی- قرمز بودند و جای رنگ های آبی و قرمز در لنگه های برعکس هم بود. شیر را تعمیر کرد و با نبش قبر یکی از چاله ها که خودمان هم پیدا کرده بودیم شیر فلکه را نشانم داد و رفت. مشتری تخت هم آمد، پنجاه تا کف دستم گذاشت و با خوشحالی رفت. به ش تکست دادم که کارها انجام شدند و گفت خیلی هم عالی.
روی ترازوی حمام رفتم. پای اولم را گذاشتم و تا شصت و شش رفت. پای دومم را هم گذاشتم و شد هفتاد. دو-سه- چهار کیلو وزن کم کرده ام در این دو هفته. فکر کردم با این تغییری که حجم و ماهیت غذایم کرده است اگر وزن کم نکرده بودم چیز عجیبی بود. به خودم قول دادم که با ناهار آشتی کنم.
شب ش آمد. گفتم یک نفر دیگر هم آمد اینجا. خواستم یه دستی زده باشم ولی چیزی نگفت و منتظر ماند. گفتم یادم نیست پدرش بوده یا پدر شوهرش. پرسید عینک داشت؟ گفتم نمیدانم ولی نیسان سوار بود. نیسان نقره ای. گفت پدرش بوده و ماشین پدر شوهرش نیسان سیاه است. گفتم با این حافظه ام نمیدانم چطور زنده مانده ام.
ش رفت که بخوابد. من هم یک بطری از توی اتاقم برداشتم و روی مبل ولو شدم که سر ریز هایم را اینجا خالی کنم و ته مانده هایم را با آبجو بشورم و پایین بدهم.
دچار یک جور رخوت آغشته به بیخیالی هستم. یا بیخیالی آغشته به رخوت. پیگیر کارهام نیستم. همچنان از جیب میخورم و عین خیالم هم نیست. کشف جدید و عجیبم علاقه ام به خرید کردنه. خرید روزانه از فروشگاه های بزرگ. یه سبد یا چرخ ور میدارم و از یه طرف فروشگاه تا طرف دیگه، دونه دونه راهرو ها رو طی میکنم. دنبال جنس های تخفیف خورده میگردم و خرید چند درصد زیر قیمت بزرگترین دستاوردمه. صبح رفتم کتابخونه به این امید که چند ساعت روی کارم متمرکز باشم. اونجا دیدم تبدیل دو شاخه لپتابم رو توی خونه جا گذاشتم. با استفاده از ته مونده باتری و سهمیه روزانه استفاده از کامپیوتر های کتابخونه دو ساعت هم کار نکردم و برگشتم. سر راه رفتم فروشگاه، قصابی، و میوه فروشی و با چند تا پلاستیک خرید رسیدم خونه. ساندویچ ناهارم رو خوردم و آشپزی کردم. همسایه شرقی ذخیره هیزم خوبی جلوی در پشتی خونه اش داشت و از دودکشش دود سفیدی بلند میشد. ستون بخار سفید از ماهیابه من تا نزدیک سقف ادمه داشت. چند تا عکس ازش گرفتم. غذا آماده شد و باز ناهار خوردم. پسرک و مادرش رسیدند. زن رفت بیرون و مشغول هیزم شکستن شد. با تبر کنده تکه های کوتاه کنده درخت را در راستای طول تکه تکه میکرد. خیلی کلاسیک و کانتری وار. بعد هم اومد و شومینه رو روشن کرد. یاد همه ساعت های کودکیم افتادم که صرف زل زدن به آتش کرده بودم و احساس پشیمونی نکردم. به زن گفتم روز خوبی نداشتم، خسته ام و میخوام چرتی بزنم. شماره حسابش رو گرفتم و قبل از خواب اجاره رو براش واریز کردم.
انگشتهای پام در حال یخ زدن هستن. باید جوراب بپوشم ولی اینرسی سکون رو بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس میکنم. علاوه بر این، نمیدونم جوراب ضخیم تمیز دارم یا نه. الان یادم اومد که دارم! بقیه خوابیدن. صبح توی خواب و بیداری بودم که شنیدم پسرک به مادرش گفت "فکر میکنم باید به م بگیم از اینجا بره". پر شدم از احساس بد. من نمیخوام برم. پسرک عنق و خشکه. مکالمه ش با من به جواب های تک کلمه ای خلاصه میشه. حق هم داره. امشب که از بیرون اومد خودش اومد و بهم سلام کرد و موقع خواب هم شب بخیر گفت. شاید بشه به این گفت پیشرفت. شاید هم عقب نشینی تاکتیکی این ارتش یه نفره باشه برای بیرون انداختن من. حق داره. یه غریبه آخرین چیزیه که میخوای توی اتاق سابقت باشه.
روی زمین نشستم و به تختم تکیه دادم. پوزیشن خیلی راحتی نیست ولی تا پیدا شدن یه میز این بهینه ترین حالت برای خودم و لپتابه. بعد از یک هفته اقامت توی ارزون ترین مسافر خونه شهر، داشتن یه اتاق خواب واقعی حس خیلی خوبی بهم میده. به جز صدای پرنده ها و گهگاهی صدای شادی خونواده همسایه غربی چیزی به گوشم نمیرسه.حالم بد نیست و این تقریبن عجیبه. احساس غریبی نمیکنم و مشکلی توی ارتباط برقرار کردن ندارم. فکر میکنم اینجا ممکنه خودش باشه. جایی که بتونم لنگر بندازم و بادبانهام رو جمع کنم بزارم ته انباری. مشکل البته هست. امتداد مشکلات قبلی. تقصیر خودم هم هست. البته خودی وجود نداره. هرچی. کاری که میتونم بکنم اینه که بجنبم بلکه بتونم ازش جلو بزنم.
من آدم جنبیدن نیستم.